شاید برای آخرین بار

سلام به همه ی عزیزانی که دارم برای آخرین بار براشون می نویسم

وقتی که کنکور می دادم فکر کردم دانشگاه رفتن یعنی آزاد شدن اما الآن می بینم که اول بد بختیه
حالا دیگه وقت سر خاروندن هم ندارم به خاطر همین از امین خواستم که اجازه ی خروج از گروه رو بم بده

شاید روزی که احساس کردم فرصتی مجدد دارم برگشتم اما فعلا که می دونم چنین روزی نخواهد آمد 
چون  این مشکل برای من خیلی جدیه

پس همه ی شما رو به خدا می سپارم

    
خدا نگهدار دوستان عزیزم

(ترانه)

پ.ن:(امین): من هم همین جا زیر همین مطلب از زحمات بی دریغ ترانه ی عزیز برای این وبلاگ ممنونم مطمئنم هیچ وقت کار های زیبات از ذهنم خارج نمی شه 
هر جا که هستی و هر کاری که می کنی برات ارزوی موفقیت دارم

ناز پرورد وصال

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
                                    گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش!
دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
                                        خواجه آنست که باشد غم خدمت کارش
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
                                            زین تغابن که خزف می شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
                                            این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
                                          بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
                                           هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
                                             جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
                                             به دو جام دگر آشفته شود دستارش
                  دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود
                           ناز پرورد وصال است مجو آزارش

        (ترانه)

یادگاری

به سرخی چشمان آفتاب
                        دوست....نه!!
بگذار سپیدم را کلیشه ای روی کاغذ نریزم
مثل دو چشمان تو لحظه ای که هلول کلام را
                                 به تمسخر می گیرد
و بی آنکه لحظه ای به بستر نیل گونه کلمات دل ببندند
و کلیشه ی سرخ غروب را به آواز سپید طلوع
پیوندی عاشقانه دهند
سبز ترین عاشقانه ها را به به تصویر می کشد

بگذار فقط نام تو را بر صفحه بیانگارم
تا کلمات شعرم به رستاخیز برخیزند و بر صفحه ی جولان
                                                              قیام کنند

(ترانه)

اولین شعر سپید زندگی من

کابوس شب
         مهتاب وار
               در سرخی صبح...
درخشش آیینه در روشنی فلق نهفته
و لبخند عاشقانه ی دشتی شبنم پوش
به سوی ستاره های فرو ریخته
آهی خورشید گون
                     می چکد بر جسم خیس آسمان
                                      و نسیم به روی عشق می کوبد
گیسوی سبز رنگ رودخانه در زیر پای درخت
آوای ستاره سر می دهد به لبخند رخشان خدا
دستان بهار را به زانو گرفته تا سبز شود
و دست پاییز را به سر 
        تا پیشانی بند زرد یا زهرا ببندد

                                            سلام بر تابستان...

همون طور که توی موضوعش گفتم این اولین کار سپید زندگیم بود
حتما نظر هاتون رو بگید
خوشحالم می کنه

(ترانه)
           

خدا نترس!!

و از دور سوار بر اسبی سیاه می آید اسبی که در هر بازدم اژدها وار اطرافش را می سوزاند و آتش دهانش اطراف را خاکستر باران می کند

او با شاخ های بلندش دل هر آدمی زاده ای را که در برد گردن دراز زرافه گونش باشد به سیخ می کشد

سم های نوک تیز ساهش با خال خال سفید پراکنده مثل شمشیری بلند انسان ها را به دو نیم تقسیم می کند یا بیشتر

بدن سرخش با خال های سیاه درشت مثل همان دیو قصه هاست که هر شب به خانه ی حسنی حمله می کند و...

اصلا شما نمی دانید چه جانوریست این کنکور!!

      

(ترانه)

 

از حافظ

سلام به افتخار دوستان در هم پیچیده حافظ رو باز کردم و این غزل اومد:

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند
                           نه هرکه آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
                                کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
                             که یار خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
                             که در گدا صفتی کیمیا گری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
                         وگر نه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
                         که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند
هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
                            نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا
                            که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد
                              جهان بگیرد اگر دادگستری داند
            ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
            که لطف طبع سخن گفتن دری داند

(ترانه)

شروع کار مهسا

سلام می خواستم معرفی رو ول کنم و مطالبم رو با یه پست آغاز کنم که کلیشه ای نشه کارم اما دیدم تمام بچه ها ی این وبلاگ دقیقا همین کارو کردن گفتم انگار کلیشه اینجا خیلی نوه

من مهسا هستم ۲۰ سالمه دانشجو ی ادبیات فارسی ۲ سال میشه که شعر می گم تا پارسال من هم مثل خیلی از شما ها یه وبلاگ داشتم کم و بیش هم کار و کاسبی به راه بود که یه روز یه نفر هر چی تو اینتر نت داشتم ازم گرفت(خدا لعنتش کنه)
منم که حالم گرفته شد و به نوعی تو ذهنی خورده بودم همه چیز رو کنار گذاشتم تا اینکه کم کم با آمدن بوی فصل بهار فیل ما هم یاد هندسون کرد و دوباره برگشتم
از دوستای اون موقع به چند تاشون سر زدم دیدم اکثرا کرکره رو پایین کشیدن و تقریبا تنها کسی که هنوز پویا کار می کرد همین آقا امین بود

برای پیدا کردن این وبلاگ خیلی زحمت کشیدم آدرسایی که از امین داشتم همش یه جور دیگه شده بود و بعد از دیدن اینجا هم فورا با پست درخواست نویسنده رو به رو شدم سریعا آستین رو بالا زدم و یه ایمیل ترتیب دادم و ده برو که رفتی...

(مهسا)

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

با رویش سبز شاخ و برگ ها، خانه ی ما بوی گذر گاه های کوچه بازاری گرفته، گل کرده و به انتظاری سبز نشسته تا باز یابد خاطر سبزی را که قرن هاست از کف داده
امیدوارم امسال سال آخر باشد و با قدومی سبز تر از ربیع، عطر بهار نارنج نور فشانی کند

سال نو مبارک

                                                          (ترانه)

 

 

بیوگرافی

سلام امروز در پستی متفاوت می خوام یه بیوگرافی از درهم پیچیده با آدرس بلک تیم ارائه بدم:
این وبلاگ در تا ریخ ۱۰/۴/۱۳۸۵ با پستی از من آغاز به کار کرد و چهار نویسنده به نام های امین ترانه سارا و اهمد کار خودشون رو آغاز کردن سارا به علت کم کاری حذف شد و بعدا به ترتیب سحر و  مینا اضافه شدند 
در ۱۲/۱۱/۸۵ به آدرس جدیدش تغییر مکان داد البته آخرین مطلب این وبلاگ رو امین در تاریخ ۳/۱۱/۸۵ ارسال کرد

رویکرد آماری:
تعداد کل مطالب:۳۶

امین:
تعداد پست:۱۲       
اولین پست:۲۱/۴/۸۵
آخرین پست:۳/۱۱/۸۵
بیشترین استقبال: محسن از آن جهان آمده با ۶۷ نظر   
کمترین استقبال: با هم شاعر شویم:۱۴

ترانه:
تعداد پست: ۸
اولین پست:۱۰/۴/۸۵
آخرین پست:۲۴/۹/۸۵
بیشترین استقبال:بخندیم با ۴۸ نظر
کمترین استقبال: بی عنوان با ۱۴نظر

اهمد:
تعداد پست:۸
اولین پست:۱۹/۴/۸۵
آخرین پست:۲/۱۰/۸۵
بیشترین استقبال:اقلید ۳۷ نظر
کمترین استقبال:عطر گل سرخ ۸ نظر

سحر:
تعداد پست:۳  
اولین پست:۱۳/۸/۸۵
آخرین پست:۹/۱۰/۸۵
بیشترین استقبال:شروع کار سحر ۴۰
کمترین استقبال:کلام مقدس ۱۷

مینا:
تعداد پست:۴
اولین پست:۶/۹/۸۵
آخرین پست:۲۷/۱۰/۸۵
بیشترین استقبال:و انتظار ۳۷
کمترین استقبال:از حافظ ۲۰

(ترانه)

کلام مقدس

در خیالم با او زندگی می کردم من می دا نستم او می دا نست و همه می دا نستند بیمار در بستر نبود ولی امیدی برای ما ندن نداشتبرا ی من حتی یک روز زندگی کردن با او خوشایند و دلنشین بود زندگی کردن با او غیر ممکن بود او می گفت خودش می دا نست همه می دانستند پز شکان گفته بو دند و من نمی خواستم باور کنم .او می گفت همه می گفتند و من نمی خواستم گوش کنم که زندگی کردن با او بیهوده است من امیدوارا نه تر از حتی خودش به فردا نگاه می کردم می خواستم هر چه نیرو دا شتم برای ماندنش به کار بندم ولی او نمی گذاشت.من ، من از او خواستم تا بگذارد من با او با شم هر چند کو تاه . من ، من به او گفتم بدون او زندگی بی معناست . من ترحمی که او می گفت و دیگرا ن می گفتند نمی شناختم من فقط طپش قلبم را موقع دیدار او می فهمیدم که نامش تر حم نبود چیزی جز ترحم بود چیزی مقدس بود . در اخرین روزها فقط او کلمه مقدس را فهمید و در ک کرد که چیزی جز این حس در من نبوده و نیست ولی دیگر دیر شده بود و دیگران نفهمیدند . او از من خواست که دیگر در مورد حسم نگویم گفت او را بیشتر می ازارد و من دیگر چیزی نگفتم نه با او نه با دیگرا ن گفت او را فرا موش کنم گفتم نه حسم و نه او هیچ کدام را فرا موش نمی کنم تا لحظه مرگ ولی دیگر حرفی از ان بر لب نمی اورم او رفت و من تنها کسی بودم که در مراسمش شر کت نکردم به امید رسیدن به او

(سحر)

سرد

                

و آنچه منتظرش بودیم می آید!!
با هر قدمش به جای خاک، برف از زمین بلند می کند و سرمایی که دندان ها را به هم می ساید آنقدر محکم که اگر دیر به خودت بیای نه دندانی برایت می ماند نه دندانی و نه دندانی
پس بیا سرما را به آغوش بکش و با من زمزمه کن:

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است
هوا دلگیر، در ها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دلها مرده و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
هوا تاریک سقف آسمان کوتاه
قبار اندوده مهر و ماه
                         زمستان است...

(ترانه)

وقتی در خاضرم حاظری احساس خوبی دارم چه رسد به حضورت در کنارم.احساس شیرین شاد بودن و شاد زیستن احساس یک زندگی معنی دار و با هدف .از توقف تنفر دارم ولی کاش میشد زمان هنگام بودن من و تو با هم متوقف میشد توقف مرا به مرداب مبدل میکند ولی حضور تو مرداب وجودم را به چشمه ای جوشان شبیه می کند چشمه ای که می داند به دریا خوا هد رسید از دریا می ترسم و از امواج بلندش وحشت دارم ولی چون تو را در افق چون خورشد می بینم احساس می کنم که چون ما هی هستم که بدون اب می میرد می دانم ما هی بودن هم خطر صید شدن را در پیش دارد ولی به امید اینکه صیاد من تو باشی ماهی بودن و صید شدن را هم پذیرا هستم .از عادت و تکرار بیزارم ولی تکرار حضور تو تا زگی ایی به من میبخشد که گلها ی بهار ی ان را به طبیعتش نمی دهد.از دلهره داشتن و اضطراب دچار تشویش می شوم ولی دلهره دیدار تو را هر لحظه از خدا خوا ستارم شوق شیرین ملاقات با تو را چون اشتیاق بنده ایی می دانم زمانی که به مکه وارد می شود.

(سحر)

شروع کار سحر

 با خود انديشيدم که سراغ غريبه اشنايم را از خورشيد بگيرم*فکر کردم به خاطرگرماي محبتش با او اشنا باشد*او را مي شناخت ولي از او بي خبر بود* منتظر ماندم تا روز چهاردهم ماه برسد تا خبري از او از ماه بگيرم*): گفتم شايد به خاطر شباهتش با ماه با او نسبتي داشته باشد*با او اشنا بود ولي از او بي خبر بود*در انتظار شبي ماندم تا همه ستاره ها در اسمان حضور داسته باشند * مي خواستم از تک تک ستاره ها سراغش را بگيرم
.*چشمک هر ستاره مرا به ياد چشمان او مي انداخت*ولي ستاره ها هم از او بي خبر بودند*در اوج نا اميدي ستاره ايي مرا صدا کرد و گفت اگر عجله کني شايد ستاره سهيل خبري از او برايت داشته باشد*
 با عجله به سراغش رفتم ولي افسوس او رفته بود*پرسيدم کي دوباره مي ايد*پاسخ شنيدم که اين ستاره هرچند صد سال يک بار به اينجا مي ايد*واي بر من *من در اين انتظار خواهم مرد.

(سحر)


بخندیم

   
به وسعت شروع ((پادشاه فصل ها)) به لبخند هایی گرم و صمیمی محتاجیم از آن نظر که لبهایمان را لق لق سکوت پر خواهد کرد
روزی خواهد رسید که ((سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است))لبخند که جای خود
پس بخندیم قبل از آنکه بلرزیم
آنقدر عقده هایمان سخت ما را می فشرند و آنقدر فاصله ها ما را خواهند لرزاتند که وقت برای عاشق نبودن زیاد هم بیاوریم
پس بیایید بخندیم

(ترانه)

از حافظ

مجمع خوبی و حـسـن اسـت غـدار چـو مـهـش
                      لاکـنـش مـهـر و وفـا نـیـسـت خــدایـا بــدهــش
دلـبـرم شـاهـد و طـفـل اسـت و بـه بازی روزی
                     بــکـشــد زارم و در شــرع نــبــاشــد گــنــهــش
من همـان بـه کـه از او نـــیـــک نـــگــه دارم دل
                      کــه بــد و نــیــک نـدیـدسـت و نـدارد گـنــهــش
بــوی شــیــر از دهــن کـــودکــیــش مــی آیــد
                      گر چه خون می چکد از شیوه ی چشم سیهش
چـارده ســالــه بــتــی چــابـک و شـیـریـن دارم
                     که به جان حلقه به گوش اسـت مـه چـاردهـش
از پـــی آن گـــل نـــورســـتــــه دل مــــا یـــا رب
                    خـود کـجـا شـد کـه نـدیـدیـم در ایـن چند گـهـش
یـــار دلــدار مــن ار قــلــب بــدیـن سـان شـکـنـد
                    بــبــرد زود بــه جـــان داری خــود پــادشـــهـــش
            جـان به شـکـرانـه کـنـم صــرف گـر آن دانـه ی در
            صــدف ســیــنـــه ی حــافــظ شــود آرام گــهــش

(ترانه)

یک آسمان پرواز


به سوی نهایت آسمان خیره شده و مهتاب تمنا می کند شاید به دنبال چیزی گم شده میگردد شاید آمده تا باز بسراید شاید می خواهد از چیزی بگوید که سخت بتوان تصورش را هم در فکر زمینی ها به زور جا داد
حالا چرا مهتاب؟ چرا باید این گونه خیره با چشمانش ابر ها را پس بزند تا به مهتاب برسد من می دانم! او نمیداند که نور مهتاب هم فریبی است دزدیده از خورشید که خودش باید بتابد تا آسمان شبش واقعا روشن شود تا مهتاب سر سنگین بداند که برای تابش هیچ در بساط ندارد((بر بساطی که بساطی نیست))

نویسنده ترانه
به درخواست اهمد

(ترانه)

عاشقانه ای از استاد منزوی

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
                     آنجا که باید دل به دریا زد هـمیـن جـاسـت
در مـن طـلـوع آبــی آن چــشــم روشـــن
                     یـاد آور صـبـح خـیـال انـگـیـز دریــاســـت
گل کـرده بـاغـی از سـتـاره در نـگـاهـت
                    آنک چراغانی کـه در چـشـم تـو بـر پـاست
بـیـهـوده می کوشـی کـه راز عـاشقی را
                     از من بـپـوشـانـی کـ
ه در چشـم تو پیداسـت
مـا هـردوان خـامـوش خـامـوشــیـــم امـا
                     چشمان ما را در خموشی گفت و گوهاست

دیروزمان را با غـروری پـوچ کـشـتـیـم
                    امــروز هــم آســان ولــی آیــنــده مـاراســت
دور از نـوازشــهــای دسـت مـهـربـانـت
                    دسـتـان مـن در انـزوای خـویـش تـنـهـاســت
بـگــذار دسـتـم راز دســتــت را بــدانــد
                    بی هیچ پروایی کـه دسـت عـشـق با مـاسـت

(ترانه)

لولی وش

برای کسانی که عشق را تجربه کردند میخواهند عشق بورزند

دلـم رمـیـده ی لولی وشیست شور انـگیـز
                   دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیـز
فـدای پــیــرهــن چـاک مـاهــرویــان بــاد 
                   هزار بـاده ی تـقـوا و خرقـه ی پـرهـیز
خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد
                    که تا ز خال تو خاکم شـود عبیـر آمیز
فرشته عشـق نداند که چـیـسـت ای سـاقی 
                    بخـواه جـام و گـلابی به خـاک آدم ریز
پـیـالـه بـر کـفـنـم بـنـد تـا سـحرگـه حـشـر
                   بمی ز دل ببـرم حـول روز رسـتـاخـیز
فـقـیر و خستـه به درگاهـت آمدم رحـمی
                   که جز ولای تو ام نـیست هیـچ دستـاویز
بیا که هاتف می خـانـه دوش با من گفت
                   که در مقام رضا باش و از قضا مگریز
          میان عاشق و معشـوق هیـچ حـایـل نیســت
          تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

(ترانه)