ناز پرورد وصال
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش!
دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آنست که باشد غم خدمت کارش
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
بر حذر باش که سر می شکند دیوارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود
ناز پرورد وصال است مجو آزارش
(ترانه)
