این بار از سعدی

سلام امروز یه ابتکار به خرج دادیم و یه غزل زیبا از سعدی گذاشتم
امیدوارم لذت ببرید

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
                      به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
در آفاق گشادست ولیکن بسته ست
                        از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر
من نظر باز گرفتن نتوانم همه عمر
                 از من ای خسرو خوبان تو نظر باز مگیر
گر چه در خیل تو بسیار به از ما باشد
                   ما تو را در همه عالم نشناسیم نظیر
در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی
                  باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر
این حدیث از سر دردیست که من می گویم
                        تا بر آتش ننهی بوی نیاید ز عبیر
گر بگویم که مرا حال پریشانی نیست
              رنگ رخساره خبر می دهد از سر ضمیر
عشق پیرانه سر از من عجبت می آید
              چه جوانی تو که از دست ببردی دل پیر؟
من از این هر دو کمان خانه ی ابروی دو چشم
                     بر نگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر
عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند
                 برو ای خواجه که عاشق نبود پند پذیر
          سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
      گر نبینی چه بود فایده ی چشم بصیر؟

اس ام اس مرگ بار

تو بحر اکتشافات معنوي وفلسفي غوطه ور بودم که خوابم برد نميدونم به قسمت خوابهاي سرياليم رسيده بودم يا نه که با صداي زنگهاي متوالي از خواب پريد م کلي خودمو لعنت کردم که چرا ساعت رو درست کوک نکردم ولي هرچي دور وبرم رو تفتيش کردم از ساعت خبري نبود... بعد يادم اومد که اصلا ساعت کوکي ندارم!بادقت به اطرافم نگاه کردم ديدم بعله گوشي همراه مبارک در حال چراغ زدنه!تازه دوزاريم افتاد که يه پيام جديد دارم ،گوشي رو بر داشتم ساعت دو و ده دقيقه بعد از نيمه شب بودوقتي پيام رو باز کردم ديدم از طرف برادرمه سلام من تصادف کردم بيمارستانم ....گوشي از دستم افتاد،داشتم پس مي افتادم ،فوري به گوشيش زنگ زدم ولي خاموش بود حالا بايد چه خاکي به سرم مي کردم مثل آپاچي ها از ده تا پله پريدم پايين (حالا آپاچي ها چادراشون پله نداشته ،دوروبرشون  پر از دار ودرخت وکوه بوده که ،مي پريدن ديگه حالا تو اين هاگير واگير شماها گير ندين ديگه!) رفتم سر وقت مامانم تا اومدم بيدارش کنم دلم نيومد! فکر کردم قلبش ضعيفه بايد به بابام بگم بالاخره مردي گفتن ،اما شرمنده که اينو ميگم خدا اون شبي رو که من گذروندم ، قسمت گرگ بيابون نکنه دچار فراموشي مطلق شده بودم وقتي ديدم هر چي مي گردم بابامو پيدا نمي کنم يادم اومد که بابام...... ديگه چاره اي نداشتم با خونه ي خواهرم تماس گرفتم بعد از کلي معطلي همسر خواهرم گوشي رو برداشت تا گفت بله ،امانش ندادم:ببين علي آقا! مجيد تصادف کرده تو بيمارستانه کسي به شما زنگ نزده؟
علي آقا با عجله پرسيد کي بهتون خبر داده ،کدوم بيمارستانه؟متوجه شدم باز من يه پله جلو ترم گفتم نميدونم کجاست گوشيش خاموشه حالا شما به مَلي چيزي نگو ببينم ميتونم پيداش کنم يا نه وگوشي رو گذاشتم.(شمارو بخدا تا ده بشماريد ببينيد چقدر طول ميکشه) همينقدر طول کشيد که زنگ خونه رو زدند،دلم هري ريخت پايين .در خونه رو که باز کردم احتياج شديدي پيدا کردم چند بار محکم چشمامو بمالم! خواهرم وهمسرش بودند!منو پرت کردند يه طرف،دويدند تو ساختمون
         .............
ديگه خودتون حدس بزنيد که چه طور مامان بيچاره رو از خواب ناز کشيدند بالا وچي بروزگارمون آورد اين والده با اون قلب ضعيفش،بنده خدا بيمارستان واجب شد ومن مونده بودم با اين قوز بالا قوز چه کار کنم،علي آقا يه وقتايي يه نبوغ هايي از خودش نشون ميده که آدم چهار شاخ مي مونه  
 یه دفعه علی آقا گفت: تو اس ام اسش چیز ه دیگه ای ننوشته بود؟ بيارش ببينم: ديدم راست مي گه من که تا آخرش رو نخونده بودم شايد اسم بيمارستان رو نوشته باشه
«سلام من تصادف کردم بيمارستانم حالم اصلا خوب نيست شونه ام شکسته دکتر مي گه ديگه درست نميشه گمونم بايد برم يه بُرُس بخرم»
پ-ن: عزيزاي من!نور ديده هاي من! هر پيامي که براتون مياد رو تا آخرش بخونيد نمي دونيد اون شب چي بروز من آوردند
يه پ-ن ديگه :اي عزيزاني که منو دوست داريد ومن اين پيام رو براتون فرستادم بعدش پدرم رو در آورديد عاجزانه تقاضاي بخشش دارم

خدا نترس!!

و از دور سوار بر اسبی سیاه می آید اسبی که در هر بازدم اژدها وار اطرافش را می سوزاند و آتش دهانش اطراف را خاکستر باران می کند

او با شاخ های بلندش دل هر آدمی زاده ای را که در برد گردن دراز زرافه گونش باشد به سیخ می کشد

سم های نوک تیز ساهش با خال خال سفید پراکنده مثل شمشیری بلند انسان ها را به دو نیم تقسیم می کند یا بیشتر

بدن سرخش با خال های سیاه درشت مثل همان دیو قصه هاست که هر شب به خانه ی حسنی حمله می کند و...

اصلا شما نمی دانید چه جانوریست این کنکور!!

      

(ترانه)

 

عاشقانه

سلام امروز فقط دوتا نکته می گم و بعد شعر رو مینویسم:
۱ اهمد صاحب وبلاگی جدید شده به نام 1هیچ البته اونجا بیشتر کارای جدیش رو میزاره و زیاد خبری از طنز نیست حتما یه سر بش بزنید

۲ محبوبه هم صاحب وبلاگی بوده با عنوان ستاره ی شب به او هم سری بزنید

از باغ می برند چراغانی ات کنند
                      تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابر های تار
                         تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
                          این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
                     شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
                    از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
                     گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
                                                 فاضل نظری