اراده می کنم پس هستم!

 

می خوام همه ی هستیم مال خودم باشه،می خوام از تمام لحظه هام وهمه ی چیزایی که دارم نهایت استفاده رو ببرم

مثــــــــلا؟؟...چی مثلا؟؟

-ازروشنی چشمام ....از پاکی قلبم ...از مهربونی دلم ... از زلالی ذهنم ...از بی تکلفی خنده هام ...از دوستی هام

از عشق خانواده م ....از سیب از نان ...از زمین از زمان...از برف از باران...

می خوام با پوچی احتمالی آفرینشم مقابله کنم!

می خــــــــــــــوام کم نیارم!!

هـــــــــــــد ف؟؟

اینکه بخوام بنویسم هدفه....اینکه از خوندن شعری لذت می بری هدفه...

اینکه بخوام همه چیز خوب پیش بره هدفه.... اینکه بخوای کسی بشی هدفه... اینکه بخوای منو تحت تاثیر قرار بدی هدفه !!

اینکه مدام دعا کنم همه ی دغدغه ی فکریت باشم هدفه!! اینکه برای یه لحظه حرف زدن با من بال بال می زنی هدفه!!...

اینکه بخوام سر کارت بزارم هدفه !

اووووووووه این همه هدف؟ چهار چنگولی چسبیدی به زندگی ؛ اونوقت 

می گی پوچه؟!

به جای مرور کردن افکار مریض ِ این و اون خودت باش گلم؛

خودت باش عزیزم.

تمرکز حواس

این روزا حالم عجیب گرفته ست... هر کاری می کنم نمی تونم ذهنم رو روی موضوعی متمرکز کنم ؛حواسم با یه فوت می ره آمریکا...می ره آفریقا! و هنوز مسایل این دو قاره رو رفع و رجوع نکرده می پره می ره فضا؛یه دور می زنه بر  می گرده

دور و بر عجایب هفت گانه پرسه می زنه ببینه چیزی دستگیرش میشه یا نه (که اینم  تمرکز می خواد و موجود  نیست) ...خودشو قاطیِ بحث های نیچه ومازلو و فروید که فعلا دم دست هستند می کنه و دست از پا دازتر بر می گرده ...بعدش دنبال یه راهی می گرده به نگاهم عظمت  ببخشه!! تا اسکناس هزاری رو به شکل یه تراول صد هزار تومنی ببینه و...یه خرده حرص دانشجوها رو می خوره ...واسه بولینجر خط ونشون می کشه...برای در به دریِ فلسطینی هازانوی غم بغل می کنه...خونه ی نیمه کاره ی نفیسه خانم اینا رو ! می سازه و و و و...حالا من موندم واین ذهن که با یه نسیم پریشون میشه.. 

کارتی شدن بنزین خیلی هم خوبه!!!!!!

 

تا حالا به این موضوع فکر کردید که کارتی شدن بنزین ممکنه چه محسناتی داشته باشه ؟

حالا عیب وایرادش بماندکه  داره  چه پدری از ملت در میاره ...خب بابا رئیسی گفتن ..مرئوسی 

گفتن ..مملکتشه اختیارشو داره !به ما چه که چوب لای چرخش بزاریم ونزاریم بچرخه! دوست

آن باشد که گیرد دست دوست ...نه...صبر کنید...آهان ..صلاح مملکت خویش خسروان دانند...

ملتفت شدید؟! 

حالا بریم سریکی از  محسناتش...مثلا فرض کنید بابای شما تاکسی داره !حالا مدل ورنگش رو

بی خیال ..اصل کاری اون کارت بنزینشه که آه از نهاد همه در آورده!

مثلا پسر عمه یا دایی یا شوهر خاله ای که یک ساله یه نگاه چپم بهتون نکرده یهو

ساعت ۵ صبح زنگ می زنه (این حسنه ی کمی نیست ها) مثلا اسم بابا آکبر آقا باشه

آقای فلانی:سلام اکبر آقا ..خیلی مخلصیم..حال واحوال شریف؟!

بعد یک ساعتی از احوالات یک ساله ی تک تک خانواده سراغ بگیره و هی گله کنه:سراغی

از ما نمی گیری ؟نه میای نه میری!!(به این میگن صله ی ارحام که یکی از پیامد های مهم

کارتی شدن بنزینه!)بابای بنده خدا که مثلا تا کله ی سحر تو خیابون مسافر اینو ر و اون ور

می برده و گیج خوابه تا میاد بفهمه موضوع چیه آقای فلا نی رفته سر اصل موضوع :اکبر آقا

یه چند لیتر بنزین به ما می دی ؟بابای بیچاره که کلی از این صله ی رحم پرستی آقا ی فلانی

ذوق زده شده و حواسش نیست که این آقای فلا نیه نه برگ چغندر ! میگه چند لیتر بنزین

که قابل شما رو نداره..و هنوز گوشی رو نذاشته آقای فلانی مثل جن بو داده پشت در خونه

منتظره و کارت رو میگیره و دو تا ماچ آبدار می چسبونه رو ی لپ های بابا  و قول میده زود

برش گردونه ... یک ساعت بعد کارت برگردونده میشه وبابای مهربون خوشحال از اینکه

تونسته به یکی از اعضای فامیل کمک کنه میره سر کارش ... بعد از دو سه ساعت چرخ زدن

و نون حلال در آوردن بنزین لازم میشه وتوی اولین پمپ بنزین سر راه توقف می کنه ....

من اعصابم ضعیفه یهو میزنم کیبورد ومانیتور وبقیه ی مخلفاتشو درب وداغون می کنم

دیگه بقیه شو خودتون حدس بزنید که مثلا ۳۵۰ لیتر بنزین موجود در کارت چه طور 

در عرض یک ساعت اونم با این پمپ بنزین های شلوغ  تا قطره ی آخر ......؟؟؟!!!

۱ـ پ.ن :این ماجرا واقعی می باشد !!!

 ۲ـ پ.ن  : به جان خودم نه بابام تاکسی داره نه هیچ کدوم از اقوامم ...حالا عوض اینکه

دلیل بیارید ابن ملجم تر از راننده تاکسی ها پیدا نمیشه به چند تا حسنه از برای کارتی 

شدن بنزین  اشاره نمایید!!!

اعتراف

 میخوام یه اعترافی بکنم ! راستیاتش خیلی از خودم خوشم میاد ! چرا؟ اها ! چون برای هر چیزی یه راه حل فوری پیدا میکنم ! چند روز پیش احساس کردم خیلی افسرده شدم فوری به خودم مراجعه کردم اونم قربونش برم !~ دستور داد برم هر چی طنز ولطیفه و... خلاصه چیزهای خنده دار و پیدا کنم وبخونم من هم چون خیلی به خودم اطمینان داشتم !!! همین کار رو کردم ودو روز پشت سر هم هی خندیدم و خندیدم ! تا این که چشمتون روز بد نبینه ! یه چیزی مثل یه غده ی بزرگ راه گلوم رو بست که طبق تشخیص خودم یه بغض گنده بود و از خندیدن زیادی عارض شده بود ! دو باره دست به دامن خودم شدم ! این دفعه دستور این بود که سریع چند تا سیـی ـ دی سید ذاکر رو پیدا کنم !وباهاش همراهی کنم !!! سرتون رو درد نیارم بعد یه مدتی دیدم دارم روانی می شم طبق چاره جویی خودم دویدم یه روانشناس خوب پیدا کردم ! واونم نامردی نکرد واونقدر گذشته وحالم رو زیرو رو کرد وهی گفت وگفت که دیدم این دفعه دچار یه افسردگی نا شناخته شدم ! که علاجش تو هیچ کجای دنیا پیدا نشده!!! اما چون من به خودم خیلی اطمینان دارم! می دونم این دفعه هم یه راه حل حسابی پیدا میکنه!!!

در هم پیچیده!

این هفته قرار بود محبوبه به روز کنه اما خوب نقصان کرد. ما هم در به در یه مطلب برای به روز کردن بودیم که یک دفعه یکی از شاعرای بزرگ استان فارس که خواسته هویتش مخفی بمونه!!!!!!!!! با دیدن وبلاگ ما و خوندن چند تا از مطالبمون ذوقش گل کرد و فی البداهه این کارا رو سرود و من هم ازش گرفتم و توی وبلاگ زدم «کارا رو دقیقا به ترتیبی که خودش سرود نوشتم»

باید برویم چون شتر در دریا
                                  یا مثل نهنگ در بیابان تنها
پیغام، ترانه، شعر، طنز و قصه
                            درهم پیچیده عشق وبلاگی ما

ما مثل پنیر عاشق دندانیم
                                مانند خمیر مست آتشدانیم
در هم پیچیده است عقل و دلمان
                             با کله ی پوک  تا ابد می مانیم!

اهمد! تو جفنگ تا به کی می گویی
                     کی دست از این حماقتت می شویی
بر هوش و ذکاوت تو خر می خندد
                        هی سکه بخر! عجب پسر پر رویی!!

مانند امین خُلی در این عالم نیست
                     رویش از سنگ پای قزوین کم نیست! 
وبلاگ نویسیش به روز است ولی
                    افسوس که این دراز گوش آدم نیست!

فعال، ترانه توی این وبلاگ است
                     استعدادش به انگلیسی «داگ» است
یخ می کند آدم از نوشتن هایش! 
                               گور پدر قافیه! این وبلاگ است؟!

محبوبه تو طنز می نویسی یا چرت؟
                    هر چند که گشته است این دنیا هرت!
تشویق تو را چگونه آخر بکنم؟
                       گردید نصیب تو همین قافیه: «زرت»!

از صفر اگر به صد رسی می جوشی!
                         یک اسب بخار زندگی می نوشی
مینا خانم تو بی بخاری ننویس!
                       باید بروم به دستشویی! گوشی...!

اهمد، مینا، ترانه، محبوبه، امین
                          مونگول های نمونه ی روی زمین!
با هم وبلاگ می نویسند، خوشند!
                       یک مشت قزعملات بیهوده، همین!

    

زن!

یک خانم خونه  رو تصور کنید که توی آشپزخونه،تک وتنها،میز شام رو جمع می کنه وهراز گاهی هم با حسرت به روزنامه ای که روی کابینته واز صبح تا حالا وقت نکرده بخونه نگاهی می ندا زه وباز هم تنهاشروع می کنه به شستن ظرفها.

حالا بیایید به سالن،یک آقای همسرِ ،روبروی تلویزیون نشسته ومدام کانالهاروعوض می کنه! ودوتا بچه ی خوشگل ومامانی !که لابد سرشون به کاری گرمه چون اصلا صداشون در نمیاد!.

دوباره بریم پیش خانم خونه ؛کارش مثلا تمام شده ،روز نامه رو بر می دا ره  می شینه پشت میز،دنبال تیتر جالبی که از صبح تا حالافکرش رو مشغول کرده می گرده  ،آهان! پیداش کرد! با ولع شروع می کنه به خوندن مطلب ،هنوز سطر اول تمام نشده که ...  ـــ : خانم یه پارچ دوغ وردا ر بیار! هلاک شدم از تشنگی!!

با عجله یه پارچ دوغ درست می کنه ومی بره خدمت آقا پاورچین پا ورچین بر می گرده سر میزتا.....

ـ مامان برام قهوه درست کن!  با غیظ به پسر کوچولوی شیرینش نگاه می کنه! ــ :آخه چه معنی داره بچه ی چهار ساله قهوه بخوره ؟ ا ونم شب..... مگه عصر قهوه نخوردی ؟! ولی آقای همسر با جانبداری ا زکوچولو

ادامه می ده :خب بچه هوس کرده اصلا بیشتر درست کن همه بخوریم  ! با دلخوری می ره  آشپز خونه تا قهوه رو آماده کنه ، یه قهوه جوش ،چند پیمانه قهوه ،آب سرد ویه حرارت ملایم (اشتباه نکنید دستور تهیه ی قهوه نیست !تحمل کنید عرض می کنم خدمتتون) بعد از سرو قهوه ،آقای همسربا هورت اول چنان صورتش رو در هم می کشه ،که چشم چشم ،دو ابرو،دماغ ودهن !یه گردو ،میشن یه نقطه !!!

ــ بابا این که زهر ماره ....(هان ! حالا دیدید شکر تو دستورش نبود ! خدایی هیچ کدومتون متوجه شدید !!؟)

ــ پاشو  شکرو بیار ! البته اینم در نظر بگیرید که آقای همسر به خاطر موضوعی  که باز هم باید دندون به جگر !بگیرید تا بعد عرض کنم،خلق خوبی داره ! خانم می ره شکر بیاره که یهو .... ـــ : ماااااماااان ! فنجون آبجی خالی شد رو مبل بدوووووو !!! .... خب اینم یه درد سر تازه و پیش بینی نشده که کلی وقتشو می گیره ، پا می شه بره که آقای همسر می گه : خانم اون پیر هن آبی منو اوتو کن !فردا باید برم پیش رییس تا فیش اضافه حقوقمو امضا کنه ،با سی لیتر بنزین رایگان!! چه شود! اهان تا یادم نرفته ماشینو می زارم خونه تا من می رم ،بر گردم تمیز بشورش !!وسایل سفرو آماده کن ،یه سفر توپ بریم کجاااا؟ یه نگا به شنگول ومنگولش که دهنشون باز مونده ،یه نگا به چشمای خانم همسر می کنه ،وـــ : خونه ی پدرم ا یناااااا ! بزار یه کم دلمون باز بشه بابا ! پوسیدیم تو این خونه !!!

خب حالا به این خانم همسر حق بدید که به جای اینکه بشینه  روز نامه بخونه، شیرجه بزنه توی دریای خیال (البته نه برای خودکشی ،من باب تمدد اعصاب عرض می کنم!!) و خودشو بسپره دست موجهای آرزو ! تا ببرن بزارنش جای آقای همسر ! از اون آقای همسر هایی که دنیا به کامشونه !!!!

 

پ-ن:این مطلب صرفا جهت خلا قیت ذهن شماست !! بر داشت نا درست مو قوف !

اس ام اس مرگ بار

تو بحر اکتشافات معنوي وفلسفي غوطه ور بودم که خوابم برد نميدونم به قسمت خوابهاي سرياليم رسيده بودم يا نه که با صداي زنگهاي متوالي از خواب پريد م کلي خودمو لعنت کردم که چرا ساعت رو درست کوک نکردم ولي هرچي دور وبرم رو تفتيش کردم از ساعت خبري نبود... بعد يادم اومد که اصلا ساعت کوکي ندارم!بادقت به اطرافم نگاه کردم ديدم بعله گوشي همراه مبارک در حال چراغ زدنه!تازه دوزاريم افتاد که يه پيام جديد دارم ،گوشي رو بر داشتم ساعت دو و ده دقيقه بعد از نيمه شب بودوقتي پيام رو باز کردم ديدم از طرف برادرمه سلام من تصادف کردم بيمارستانم ....گوشي از دستم افتاد،داشتم پس مي افتادم ،فوري به گوشيش زنگ زدم ولي خاموش بود حالا بايد چه خاکي به سرم مي کردم مثل آپاچي ها از ده تا پله پريدم پايين (حالا آپاچي ها چادراشون پله نداشته ،دوروبرشون  پر از دار ودرخت وکوه بوده که ،مي پريدن ديگه حالا تو اين هاگير واگير شماها گير ندين ديگه!) رفتم سر وقت مامانم تا اومدم بيدارش کنم دلم نيومد! فکر کردم قلبش ضعيفه بايد به بابام بگم بالاخره مردي گفتن ،اما شرمنده که اينو ميگم خدا اون شبي رو که من گذروندم ، قسمت گرگ بيابون نکنه دچار فراموشي مطلق شده بودم وقتي ديدم هر چي مي گردم بابامو پيدا نمي کنم يادم اومد که بابام...... ديگه چاره اي نداشتم با خونه ي خواهرم تماس گرفتم بعد از کلي معطلي همسر خواهرم گوشي رو برداشت تا گفت بله ،امانش ندادم:ببين علي آقا! مجيد تصادف کرده تو بيمارستانه کسي به شما زنگ نزده؟
علي آقا با عجله پرسيد کي بهتون خبر داده ،کدوم بيمارستانه؟متوجه شدم باز من يه پله جلو ترم گفتم نميدونم کجاست گوشيش خاموشه حالا شما به مَلي چيزي نگو ببينم ميتونم پيداش کنم يا نه وگوشي رو گذاشتم.(شمارو بخدا تا ده بشماريد ببينيد چقدر طول ميکشه) همينقدر طول کشيد که زنگ خونه رو زدند،دلم هري ريخت پايين .در خونه رو که باز کردم احتياج شديدي پيدا کردم چند بار محکم چشمامو بمالم! خواهرم وهمسرش بودند!منو پرت کردند يه طرف،دويدند تو ساختمون
         .............
ديگه خودتون حدس بزنيد که چه طور مامان بيچاره رو از خواب ناز کشيدند بالا وچي بروزگارمون آورد اين والده با اون قلب ضعيفش،بنده خدا بيمارستان واجب شد ومن مونده بودم با اين قوز بالا قوز چه کار کنم،علي آقا يه وقتايي يه نبوغ هايي از خودش نشون ميده که آدم چهار شاخ مي مونه  
 یه دفعه علی آقا گفت: تو اس ام اسش چیز ه دیگه ای ننوشته بود؟ بيارش ببينم: ديدم راست مي گه من که تا آخرش رو نخونده بودم شايد اسم بيمارستان رو نوشته باشه
«سلام من تصادف کردم بيمارستانم حالم اصلا خوب نيست شونه ام شکسته دکتر مي گه ديگه درست نميشه گمونم بايد برم يه بُرُس بخرم»
پ-ن: عزيزاي من!نور ديده هاي من! هر پيامي که براتون مياد رو تا آخرش بخونيد نمي دونيد اون شب چي بروز من آوردند
يه پ-ن ديگه :اي عزيزاني که منو دوست داريد ومن اين پيام رو براتون فرستادم بعدش پدرم رو در آورديد عاجزانه تقاضاي بخشش دارم

فیلتر

سلام
اول یه خبر خیلی خوب فیلتر در هم پیچیده، در هم شکسته شد!!
خیلی سخت بود! وبلاگی که ۵ نفر صادقانه براش زحمت می کشیدن بی هیچ دلیلی فیلتر شده بود و هیچ کاری از دست ما بر نمی اومد اما خوب با اصرار بیش از حد این جانب و حسن نیت دوستان در دیتا سنتر این مشکل رفع شد و بعد از حدود دو ماه در هم پیچیده باز هم مقابل دیده ی علاقه مندانش قرار گرفت

من هر هفته شنبه ها کانون ادبی پرشین بلاگ رو با یه مطلب طنز به روز می کنم که ۱۱ فروردین یه شعر محلی در اعتراض به پدیده ی فیلترینگ گذاشتم چند تن از دوستان از جمله اهمد خواستن که اون شعر رو اینجا هم بزنن چون بی ربط نیست، من دوست نداشتم توی وبلاگایی که به روز می کنم مطلب تکراری بزارم اما خوب این دفعه رو ببخشید

 

ووی الُو بیگیره پاچَت مخابرات        vooy alo bigire paachat mokhaberat
ووی توُول بزنه بچت مخابرات    
vooy tovol bezane bachat mokhaberat

مِث بختک تپیدی رو وبلاگا          mese bakhtak tapidi roo weblogaa   
جَم کُ دَم دَسّکِته غالاغ سیا           
jam ko dam dassakete ghaalaagh siaa

عین پَر پِرپِره پِرپِر زدی رفت             eine par per pere per per zadi raft
خواسی فیلتر بکنی تِر زدی رفت           
khaassi filter bokoni ter zadi raft

آی مخابراتیُوی  بی چشم و رو         ay mokhaberatiyoy bi cheshmo roo
آدمُوی بی کار الاف مَلو                          
adamoy bikare allaafe maloo

آدرسُوی علمی می گن بَسّه شده                  adresoy elmi migan basse shode
آدرسُوی شیرین بیان واز هَنو           
adresoy shirin bayaan vaaze hanoo

شوخی نیس که پتیارُوی عوضی                shookhi nis ke patiaroy avazi
هی جیلینگی وا میشن عین هلو            
hey jilingi va mishan eine hooloo

تو رو جون بل یه کم کوتا بیا                  to ro joone bel yekam kota bia
تو ای اوضُوی اَل دنیُوی بی وفا               
too I ozoy ale donyoy bi vafa

جون من فیلتر بنزین خریدی؟              joone man filtere benzin kharidi?
فیلتیلینگ بیتر از ای ندیدی؟                         
filtilinge beitar az I nadidi?

عامو خواننده ی ما که از خوده          amoo khaanandeye ma ke az khode
سوراخُوی ترش بالت گشاد شده    
soorakhoy torosh baalat goshad shode

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الو: آتش
توول: تاول

بختک: موجودی افسانه ای شاید هشت پا
تپیدی: خوابیدی به صورت غیر محترمانه
جم کُ: جمع کن     
دم دسک: اسباب و وسایل(در معنی کنایی به معنی تعطیل کردن یا خاتمه دادن به کاری)
غالاغ: کلاغ

عین: مثل
پرپره: پرپرک، یک وسیله ی بازی محلی تا حدی شبیه به فرفره
پرپر زدن:به کسر پ در کنایه به معنای گیج شدن یا شاید گیج بازی در آوردن
خواسی : خواستی
تر زدن: خراب کردن

مخابراتیوی: به ضم ی و حذف و، مخابراتی ها
آدموی : آدم های
ملو:بر وزن گلو، ساده لوح

بسّه: بسته
شیرین بیان: اصطلاحی محلی که در صورت توضیح بیم فیلترینگ می رود !
هنو: بر وزن گلو، هنوز

شوخی نیس: شوخی نیست
پتیاروی: پتیاره ها در اصطلاح محلی باز هم بیم فیلتر می رود
هی: مدام
جیلینگی: به راحتی

بل: به کسر ب الکساندر گراهام بل
اوضوی: اوضاع
اوضوی ال: اوضاع نا بسامان
دنیوی: دنیای

فیلتیلینگ: فیلترینگ
بیتر: بهتر

سوراخوی: سوراخ ها
ترش باله: نوعی آبکش

شروع کار محبوبه

 
 
به نظر شما عیب داره من آرزو کنم کاشکی کوزت بودم !! البته نه کوزت اولای داستان!
عمرا ً طاقت اون همه توسری خوردن وبیچارگی وفلاکت وندارم ! کوزت وسطای داستان (درست از همون جایی که ژان والژان میاد و سطل آب واز دستش می گیره !) بعد یه آدم قدر قدرتِ مایه دارتر از ژان والژان که پلیس هم دنبالش نباشه بیاد ومنو از دست تناردیه های دور وبرم (البته دور از جون شما) نجات بده بعدش با هم بریم کجا؟ آهان اولش بریم یه جایی که این مینا وسحرو ترانه و اهمد نباشن ! با این بروز کردنشون ! مثلا جزیره کیش یا شیراز ( نه شیراز نه!) اصلا بزار از ایران بریم  آره بریم دور دنیا.........
ببخشیدا! دیگه بفیه اش بخودم مربوطه دنباله هم نداره !
(اصلا چه معنی داره من سیر تا پیاز آرزو هامو بنویسم شماهام بخونید!)        

محسن از آن جهان آمده

و نقل است اندر وبلاگی از حرام زاده ای شیاد، که امیر محسن رضوی را دیدم به کران رودخانه ی خشک می رفت با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان و خوردنی و شراب(یعنی همان رنوی زرد رنگ) و کسی را خبر نه. 
همینطور میرفت که ناگاه رودخانه ی خشک قدرت نمود و رنوی ۵ را به دیوار بلوار کوفت که هیچش نماند جز یکی آچار چرخ!! امیر را ضربه به مغز خورده دیدم و سخت درد می کشید فی الفور آمبولانس را آگاه ساختم لیک نقصان کرد و نیامد تا نصف الساعت بعده. او را به رسولان سپردم، تا به تیمارگاه نمازی رسانیدند و امیر جان بداد...
بانگ هزاهز و غریو از خیل شاعران و کاتبان و دبیران و دیوانیان و اینترنت گران بر آمد چنانکه از ذوق هر کدام یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود آمفاکتوست شوند!
هنر آن بود که خواجه خلیل شفیعی تلفنی ندیمان او را در گرفت! 
امیر رضوی را یافت آنجا بر زبر نشسته، پیراهن توزی،محنقه در گردن و عقدی همه کافور و خواجه حسن شاهی -دبیر دیوان تولید صدای جمهوری اسلامی ایران مرکز فارس - آنجا نشسته و امیر شعر همی خواند خواجه گفت: «و ای نعیم لا یکدره الدهر» تو زنده ای؟ گفت مگر می باید نباشیم
خروش و دعا بود از لشکری و کشوری و چندان صدقه دادند که آن را شمار نبود 

اما بشنوید از حال شاعران:
حکیم محمد حسین بهرامیان را رسول (همان موبایل) خبر آورد که در راه شیراز است تا امیر را به دست خویش در گور گمارد!
شیخ کوهمال جهرمی چنان غضب ناک می آمدی که نمانده بود متقاطع گردد!!؟
گویند خواجه فخرالدین زارعی نژاد به دروازه قرآن رسید که چون خبر سلامت یافت نماز شکر کرد!
خواجه حمید روزیطلب چون این بدید مرا خواند و کیسه ها داد و مرا گفت:«بستان در هر کیسه هزار مثقال زرپاره است و زرهاست که پدر ما رضی الله عنه در آمد تا در غزو قزوه و کافی در جشنواره ی شعر فجر ظفر حاصل شده و حق السکوت ستانده و بگداخته و پاره کردیم و سکه ها ساختیم و حلال ترین مال هاست و در هر کنگره ما را از این بیار تا اگر صلتی خواهیم کرد تکرار می شود اگر صلتی خواهیم کرد که حلال بی شبهت باشد، از این فرماییم، می شنویم قاضی خانواده، عبد الحمید رحمانیان سخت تنگدست است و از کسی چیزی نستاند و اندک مایه ضیعتی دارد در معالی آباد کوی پزشکان یک کیسه بدو باید داد تا خویشتن را ضیعتکی حلال خرد و فراخ تر بتواند زیست و ما حق این نعمت تندرستی که امیر باز یافت لختی گذارده(؟) باشیم»
کیسه ها بستدم و بنزدیک او رفتم گفت:«این صلت فخر است حاشا و کلا! نستانم مگر بانکی آن! که غیره ی آنرا کرمی نیست»گفتم:«سبحان الله زری که خواجه از قزوه ی کافی(؟) حق السکوت گرفته و به شمشیر لخت لخت ساخته و بانک، ستاندن آن حلال داند، خواجه نستاند؟ اگر نمی خواهی آنرا نزد خود نگاه دارم» گفت:«خوب،، بده»!!!!!!!!!!
و هاشم کرونی شاعری بود سخت جگر آور(؟) چون خبر بشنید جزع نکرد چندان که شاعران ـ صلت نستانده ـ کنند بلکه بگریست به درد و همی گفت: «لله دره» "بزرگا مردا که محسن رضوی بود" نه از خبر مرگش چیزی عاید ما شد و نه از خبر زنده بودنش صلتی!!
(چند و چون داستان را در رهیاد وبلاگ خود امیر محسن رضوی ببینید)

یک شعر فی البداهه

چند وقت پیش بود اگه درست یادم باشه مرداد ماه پارسال که توی چت روم از سر بی حوصلگی با بچه ها یه بازی راه انداختیم شبیه عمو زنجیر باف فقط قرار بود آخرش که گفتیم با صدای چی و اسم رو گفتن با اسم اون حیوون یه شعر بداهه بگیم وقطی نوبت بازی به من افتاد گفتن با صدای سوسک یه شعر بداهه ی جالب گفتم که هنوز یادمه:
سوسک سیاه نازنین
بیا بریم به زیر زمین
با مورچه ها بازی کنیم
با هم بریم به مدرسه
درس بخو نیم
شعر بخونیم
بزرگ بشیم
چت بکنیم
با کارتای اینتر نتی بابامونو بد بخت بکنیم
من ام بدم تو ام بدی