خورشید و خروس
زائر مرده که باید به حرم برگردد
مثل عقل است که باید به سرم برگردد
این چه تنهایی تلخی ست که باید هر روز
کهرم دور شود کره خرم بر گردد
شش جهت گر همه خورشید بیارند و خروس
مطمئن نیستم آخر سحرم برگردد
من خود رستم سهراب کُش مغرورم
پس چرا منتظرم تا پسرم برگردد
به حضور من بیهوده میاندیش و برو
منتظر باش که روزی خبرم برگردد
و پس از مرگ که در حاشیه ی امنیتم
مست از آنم که نباید اثرم برگردد
من چرا اینهمه مأیوسم و سرگردانم
سعی کن، داد بزن تا نظرم برگردد
باز هم بسترم از بوی خطا لبریز است
تا که دستت به شکار کمرم برگردد