خورشید و خروس

زائر مرده که باید به حرم برگردد

مثل عقل است که باید به سرم برگردد

این چه تنهایی تلخی ست که باید هر روز

کهرم دور شود کره خرم بر گردد

شش جهت گر همه خورشید بیارند و خروس

مطمئن نیستم آخر سحرم برگردد

من خود رستم سهراب کُش مغرورم

پس چرا منتظرم تا پسرم برگردد

به حضور من بیهوده میاندیش و برو

منتظر باش که روزی خبرم برگردد

و پس از مرگ که در حاشیه ی امنیتم

مست از آنم که نباید اثرم برگردد

من چرا اینهمه مأیوسم و سرگردانم

سعی کن، داد بزن تا نظرم برگردد

 

 

باز هم بسترم از بوی خطا لبریز است
تا که دستت به شکار کمرم برگردد

                                     حجت نظریان

خبر خبر

سلام

امروز اومدم فقط دوتا مطلب کوتاه بگم

اول اینکه تو وبلاگ قبلی من قصد هیچ گونه توهین و تهمت به کسی نداشتم و فقط می خواستم شکی رو که این حرکت زشت به بچه های شعر شیراز وارد کر ده بود رو تحلیل بدم

دوم اینکه بالاخره انتظارات به سر رسید
بالا خره پیشنهادات وافر دوستان بر من سنگین دل اثر کرد و وبلاگ ادبی من افتتاح شد
از شوخی گذشته توی این وبلاگ جدید اشعار خودم رو می زارم پس یه سری به سارش بزنید

محسن از آن جهان آمده

و نقل است اندر وبلاگی از حرام زاده ای شیاد، که امیر محسن رضوی را دیدم به کران رودخانه ی خشک می رفت با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان و خوردنی و شراب(یعنی همان رنوی زرد رنگ) و کسی را خبر نه. 
همینطور میرفت که ناگاه رودخانه ی خشک قدرت نمود و رنوی ۵ را به دیوار بلوار کوفت که هیچش نماند جز یکی آچار چرخ!! امیر را ضربه به مغز خورده دیدم و سخت درد می کشید فی الفور آمبولانس را آگاه ساختم لیک نقصان کرد و نیامد تا نصف الساعت بعده. او را به رسولان سپردم، تا به تیمارگاه نمازی رسانیدند و امیر جان بداد...
بانگ هزاهز و غریو از خیل شاعران و کاتبان و دبیران و دیوانیان و اینترنت گران بر آمد چنانکه از ذوق هر کدام یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود آمفاکتوست شوند!
هنر آن بود که خواجه خلیل شفیعی تلفنی ندیمان او را در گرفت! 
امیر رضوی را یافت آنجا بر زبر نشسته، پیراهن توزی،محنقه در گردن و عقدی همه کافور و خواجه حسن شاهی -دبیر دیوان تولید صدای جمهوری اسلامی ایران مرکز فارس - آنجا نشسته و امیر شعر همی خواند خواجه گفت: «و ای نعیم لا یکدره الدهر» تو زنده ای؟ گفت مگر می باید نباشیم
خروش و دعا بود از لشکری و کشوری و چندان صدقه دادند که آن را شمار نبود 

اما بشنوید از حال شاعران:
حکیم محمد حسین بهرامیان را رسول (همان موبایل) خبر آورد که در راه شیراز است تا امیر را به دست خویش در گور گمارد!
شیخ کوهمال جهرمی چنان غضب ناک می آمدی که نمانده بود متقاطع گردد!!؟
گویند خواجه فخرالدین زارعی نژاد به دروازه قرآن رسید که چون خبر سلامت یافت نماز شکر کرد!
خواجه حمید روزیطلب چون این بدید مرا خواند و کیسه ها داد و مرا گفت:«بستان در هر کیسه هزار مثقال زرپاره است و زرهاست که پدر ما رضی الله عنه در آمد تا در غزو قزوه و کافی در جشنواره ی شعر فجر ظفر حاصل شده و حق السکوت ستانده و بگداخته و پاره کردیم و سکه ها ساختیم و حلال ترین مال هاست و در هر کنگره ما را از این بیار تا اگر صلتی خواهیم کرد تکرار می شود اگر صلتی خواهیم کرد که حلال بی شبهت باشد، از این فرماییم، می شنویم قاضی خانواده، عبد الحمید رحمانیان سخت تنگدست است و از کسی چیزی نستاند و اندک مایه ضیعتی دارد در معالی آباد کوی پزشکان یک کیسه بدو باید داد تا خویشتن را ضیعتکی حلال خرد و فراخ تر بتواند زیست و ما حق این نعمت تندرستی که امیر باز یافت لختی گذارده(؟) باشیم»
کیسه ها بستدم و بنزدیک او رفتم گفت:«این صلت فخر است حاشا و کلا! نستانم مگر بانکی آن! که غیره ی آنرا کرمی نیست»گفتم:«سبحان الله زری که خواجه از قزوه ی کافی(؟) حق السکوت گرفته و به شمشیر لخت لخت ساخته و بانک، ستاندن آن حلال داند، خواجه نستاند؟ اگر نمی خواهی آنرا نزد خود نگاه دارم» گفت:«خوب،، بده»!!!!!!!!!!
و هاشم کرونی شاعری بود سخت جگر آور(؟) چون خبر بشنید جزع نکرد چندان که شاعران ـ صلت نستانده ـ کنند بلکه بگریست به درد و همی گفت: «لله دره» "بزرگا مردا که محسن رضوی بود" نه از خبر مرگش چیزی عاید ما شد و نه از خبر زنده بودنش صلتی!!
(چند و چون داستان را در رهیاد وبلاگ خود امیر محسن رضوی ببینید)