این بار هم...
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
بلا بگفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به مجلس او کمترین غلام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم، نام و نشد
رواست در براگر می طپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شوم آن نگار رام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
بلا بگفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به مجلس او کمترین غلام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم، نام و نشد
رواست در براگر می طپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شوم آن نگار رام و نشد
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر ۱۳۸۶ ساعت 7:14 توسط مینا
|