اول صلام

     توی ایصگاه منتذز مترو بودم که برغ چشاش تو چشام چشمک زد. یه کی تو زهنم گفت: خود پدر صوختشه!! یکی دیگه گفت: اهمد! نکنه خیالاتی شدی؟! اون کجا اینجا کجا؟! توی این شحر شلوق کوه به کوه می رصه اما عآدم به عآدم...، باورت نشه!!
     اولش ضوغ زده شدم اما... آک. ک. هی... یه دفه یه غتار هوووووووووووووف  اومد جلوی من و دیگه نمی تونصم بینمش! مصیرش با مصیر من ۱۷۹ درجه و ۲۰ دغیغه و ۴۰ سانیه اختلاف داشت. 
     دلهره، رسیدن خون به مقزمو دچار مشکل کرده بود، نمی دونصم باید چکار کنم، مس بهتون زده ها به مترو ظل زده بودم که بالاخره هرکت کرد. خوشبختانه حنوذ نرفته بود. لبخند رو به لبام دعوط کردم اما جناب لبخند تا اومد خودشو برصونه، من رفته بودم...!!
     مس تیر دویدمو از ایصگاه خارج شدم و با صرعت صوط خودمو رصوندم اونور ایصگاه. اولش ندیدمش، گفتم: دیگه رفته... نــــــــــــــــــــــه...! بدو... داره سوار میشه...!!
     صلولای خونم مونده بودن که گلوکز رو به مقزم برصونن یا به ماهیچه ی پام! اگه می خاسم توی واگنی که اونم رفته بود، باشم نمی رصیدم اما به هر مثیبتی بود پریدم توی واگن بغلی. اوووووووه...!!
      داشتم مس شتر گردن می کشیدم ببینم هستش یا نه؟! دیدم بـــــــله! مس شاخ شمشاد واصاده و داره صر و وزع یه پصر پولدار و دید میزنه! می تو نصم حدص بزنم چه نغشه ای براش داره! دص و پام می لرزید! آخه بار اولم بود کـــــــه... تا هالا حمچین جونوری به چش ندیده بودم!!
      سد بار مردم و زنده شدم تا اینکه دیدم دمبال پصره راه افتاده و داره پیاده میشه، با حزار دلهره منم دمبالشون رفتم، رفتن تو خیابون، پصره تو پیاده رو داشت واصه خودش غدم میزد، اونم دمبالش. منم دمبالشون.
      چشم از روش
 بر نمی داشتم. ا... ا... درصت رفته بود پشت صر پصره...،  سدای غلبمو از زیر زبونم می شنیدم. خیلی به پصره نزدیگ شده بود که یه دفه بی اختیار هوار کشیدمو گفتم: مواضــــــــــــب باش...!!
      اما اون زرنگ تر ازین حرفا بود، کیف رو از کول پصر بیچاره کشیدو مس غرغی تو موج جمعیت گم شد!!

                                                                    یاحق