|
ماه و پلنگ
و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود پلنگ من- دل مغرورم- پريد و پنجه به خالي زد كه عشق- ماه بلند من- وراي دست رسيدن بود *** گل شكفته! خداحافظ، اگرچه لحظهي ديدارت شروع وسوسهاي در من، به نام ديدن و چيدن بود من و تو آن دو خطيم، آري – موازيان به ناچاري- كه هردو باورمان زآغاز، به يكدگر نرسيدن بود اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد؛ اما بهار، در گل شيپوري، مدام گرمِ دميدن بود شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به كام من فريبكار دغلپيشه، بهانهاش نشنيدن بود *** چه سرنوشت غمانگيزي، كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس ميبافت، ولي به فكر پريدن بود «حسین منزوی»
به درخواست یک دوست |+|نویسنده مینا در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 13:6 |
|
