دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه ی کفش فرار رو بر کشید
آستین ِ همت رو بالا زد و رفت
یه دفه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دفتر ِ گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تــا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش، توی غبارا زد و رفت
دنبال ِ کلید ِخوشبختی می گشت
خودش هم قفلی به قفلا زد و رفت...
|
+|نویسنده امین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 18:2