|
چرخه ی زمانه
به نام خدا
وقتی که بچه ای همش به دنبال این هستی که چه طوری بازی کنی و چه بخری که از اون یکی دوستت بهتر باشه و شیطنت کودکی یه لحظه تنهات نمی ذاره بزرگتر که می شی فکر درس و مدرسه و دردسر های شیرین مدرسه وقتت را پر می کنه که حتی بعد ها دیگه ممکنه کنکور مهمترین مسئله ی زندگیت بشه و خودت را به هر دری بزنی که یه جوری توی این همه دانشگاه یه جایی برای درس خوندن و شاید برای بعضی ها وقت گذرانی پیدا کنی.(مثالش خود من من که هنوز همین جا موندم ولی بزرگترام که تجربه کردند می گن بعدش یه جایی برای راحت زندگی کردن می خواهی و یه کم آرامش از بین اون همه کاری که دورت را احاطه کردند. چه چرخه ی جالبیه. آخه مادر بزرگم می گه بعدش دوباره به همون دوران بچگی می رسی و شیطنت. اما این بار شیطنت پیری نه کودکی! کاش بتونیم توی این چرخه که خیلی هم زود می گذره یه تأثیری داشته باشیم اون موقع شاید وقتی به آخر کار رسیدیم و این چرخه در نقطه ی آغازین خودش توقف کرد دیگران از ما به بزرگی یاد کنند. همانطور که بزرگان ما اینچنین بوده اند. دیگه خیلی فلسفی حرف زدم اما گاهی وقت ها حتی توی درهم پیچیده ی ما هم به فلسفه نیاز پیدا می شه.(این یکی از پیچ های جدید درهم پیچیده بزرگ باشید ولی به بزرگی دل نبندید(عجب چیزی گفتما خدا حافظ
|+|نویسنده مینا در سه شنبه یکم آبان 1386 و ساعت 22:43 |
|
