|
یادگاری
به سرخی چشمان آفتاب
دوست....نه!! بگذار سپیدم را کلیشه ای روی کاغذ نریزم مثل دو چشمان تو لحظه ای که هلول کلام را به تمسخر می گیرد و بی آنکه لحظه ای به بستر نیل گونه کلمات دل ببندند و کلیشه ی سرخ غروب را به آواز سپید طلوع پیوندی عاشقانه دهند سبز ترین عاشقانه ها را به به تصویر می کشد بگذار فقط نام تو را بر صفحه بیانگارم تا کلمات شعرم به رستاخیز برخیزند و بر صفحه ی جولان قیام کنند (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 21:25 اولین شعر سپید زندگی من
کابوس شب
مهتاب وار در سرخی صبح... درخشش آیینه در روشنی فلق نهفته و لبخند عاشقانه ی دشتی شبنم پوش به سوی ستاره های فرو ریخته آهی خورشید گون می چکد بر جسم خیس آسمان و نسیم به روی عشق می کوبد گیسوی سبز رنگ رودخانه در زیر پای درخت آوای ستاره سر می دهد به لبخند رخشان خدا دستان بهار را به زانو گرفته تا سبز شود و دست پاییز را به سر تا پیشانی بند زرد یا زهرا ببندد سلام بر تابستان... همون طور که توی موضوعش گفتم این اولین کار سپید زندگیم بود (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 16:28 خدا نترس!!
و از دور سوار بر اسبی سیاه می آید اسبی که در هر بازدم اژدها وار اطرافش را می سوزاند و آتش دهانش اطراف را خاکستر باران می کند
او با شاخ های بلندش دل هر آدمی زاده ای را که در برد گردن دراز زرافه گونش باشد به سیخ می کشد سم های نوک تیز ساهش با خال خال سفید پراکنده مثل شمشیری بلند انسان ها را به دو نیم تقسیم می کند یا بیشتر بدن سرخش با خال های سیاه درشت مثل همان دیو قصه هاست که هر شب به خانه ی حسنی حمله می کند و... اصلا شما نمی دانید چه جانوریست این کنکور!! (ترانه)
|+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 و ساعت 13:4 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
با رویش سبز شاخ و برگ ها، خانه ی ما بوی گذر گاه های کوچه بازاری گرفته، گل کرده و به انتظاری سبز نشسته تا باز یابد خاطر سبزی را که قرن هاست از کف داده سال نو مبارک (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 15:30 سرد
و آنچه منتظرش بودیم می آید!! سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سر ها در گریبان است (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 15:51 بخندیم
![]() به وسعت شروع ((پادشاه فصل ها)) به لبخند هایی گرم و صمیمی محتاجیم از آن نظر که لبهایمان را لق لق سکوت پر خواهد کرد روزی خواهد رسید که ((سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است))لبخند که جای خود پس بخندیم قبل از آنکه بلرزیم آنقدر عقده هایمان سخت ما را می فشرند و آنقدر فاصله ها ما را خواهند لرزاتند که وقت برای عاشق نبودن زیاد هم بیاوریم پس بیایید بخندیم (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در یکشنبه سی ام مهر 1385 و ساعت 15:48 یک آسمان پرواز
به سوی نهایت آسمان خیره شده و مهتاب تمنا می کند شاید به دنبال چیزی گم شده میگردد شاید آمده تا باز بسراید شاید می خواهد از چیزی بگوید که سخت بتوان تصورش را هم در فکر زمینی ها به زور جا داد حالا چرا مهتاب؟ چرا باید این گونه خیره با چشمانش ابر ها را پس بزند تا به مهتاب برسد من می دانم! او نمیداند که نور مهتاب هم فریبی است دزدیده از خورشید که خودش باید بتابد تا آسمان شبش واقعا روشن شود تا مهتاب سر سنگین بداند که برای تابش هیچ در بساط ندارد((بر بساطی که بساطی نیست)) نویسنده ترانه (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 15:43 |
|


