|
اختراع
اول صلام بچه که بودم، گاهی اوقات سرگرمی من این بود که یه شغل یا یه شخصیت مشخص رو تو ذهنم در نظر می گرفتم و زندگیشو بازی می کردم. یادمه یه بار نقش یه پیرمرد روستایی رو گرفته بودم،، تو عالم خودم گندم می کاشتم و بعد یه مدت درو می کردم. گندمارو خشک می کردم، آرد می کردم، خمیر می کردم وبعد، توی یه تنور دستی کوچولو که با پشتی درستش کرده بودم، نون می پختم و می فروختم. یه نیم ساعت بعدش کم کم خسته می شدم و با خودم فرض می کردم که یه دستگاهی هست که دونه دونه به گندما رسیدگی می کنه و بعد از درو، بسته بسته تحویل میده!! بعد من گندمارو آرد می کردم و باهاشون نون می پختم و می فروختم،، خسته شدم،، فرض کردم یه دستگاه هست که گندم درو شده رو تحویل می گیره و از طرف دیگه آرد آماده تحویل می ده! اما بعد یه مدت، ورز دادن و وردنه کردن خمیر برام کسل کننده می شد و فرض می کردم، یه دستگاهی هست که می تونه آرد رو خمیر کنه و بعد از پخت، نون آماده تحویل بده!! خلاسه، کار من این شده بود که یه نون فرضی رو از اینجا بردارم و بذارم یه وجب اون طرف تر! بعد، از یه مشتری فرضی یه پول فرضی بگیرم و پاسخگوی فرضی مشتری فرضی بعدی باشم...!! چن دغیغه بیشتر طول نمی کشید که حالم از این بازی مسخره و احمقانه به هم می خورد و می رفتم دمبال یه بازی دیگه... چن روز بعد، یه چوپان بودم که صبح تا قروب گاوارو می بره چرا و از شیرشون ماس درست می کنه و از ماس دوغ و از دوغ کره، اما...!! و بالاخره امروز، من یه جوون N ساله هستم که صبحونه نون |+|نویسنده اهمد در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 15:19 چه می دونم؟!!(فی البداهه)
ای شـاعـر عـزیـز ربـاعـی سـرا، صــــــلام! قـــربــان شـعـر طـنـز و پـیــــام تــــو بـــا مـــرام شعرت برون نمی رود از وبلاگم که هست به به عزیز من! چه عجب سر به ما زدی!! شعر از تو مدتیست شنیدن نکرده ایم!! گفتی تـو از نهنگ و بیـابـان و شعر و طنز الــبته شعر طنز شما بی حساب نیست از سکه هـا نگو تو ، که جانم به لب رسید از بـس زمان موعد چک، شد عقـب جـلو خب بگذریم دوست، کلامت همیشه شاد |+|نویسنده اهمد در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 17:0 مرد!
اول صلام
پ-ن ۳: از اونجایی که لیدی ایز فرست (خانوما مقدمن!!!) قبل از متلب «مرد!»، مطلب «زن!» رو هتمن بوخونین. مرد! یک آقای خونه رو تسور کنید که تازه از سر کار اومده و مس کـَرگردن داره گردن می کشه ببینه: یه خدا پدر آمرزیده ای پیدا میشه تا بار تاقطع فرسای خریدی رو که از زیر بازارچه تا خونه به چنگ و دندون کشیدمو، ازم بگیره و تو آشپز خونه جا بده...! پ-ن۱:این مطلب صرفا جهت خلا قیت ذهن شماست !! بر داشت نا درست موقوف! |+|نویسنده اهمد در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت 21:54 یکی بود، یکی کبود!!
یکی بود، یکی کبود...!!
غیر از خدا هرکی نبود، نشصته بود تو سایه موهاش چه قد غشنگه من این توپ و نداشتم باباش می گفت: هرکی به گل دس بزنه...!! عجب رفیغی داشتم کاشکی دوسش نداشتم وغتی که اون پیشم نیس هیوده هیژده نوزده بیس آش ماش عآشق باش حسن گیرش نیومد سرکچلش، سرکچلش، شلوغه! دسمال من زیر درخت آلبالو هرکی به فکر خیشه دلم برات هزارتا غاسدک بهونه داره... یه عالمه... اجاره خونه داره!! همش میگه: اگه یه روز باهم بریم کنار رود، حسنی میای بازی کنیم؟! اخمامونو وا بکنیم؟! میگن کلاغ رو سیا، تو حوز خونه ی ما، بال هاشو هی وا می کنه، می بنده اشکاشو زود پاک می کنه می خنده به من میگه: باغ گیلاس و آلبالوی تازه! اگه یه روز تو آصمون آبی ستاره ی بختت و پیدا کردی، وغتی داری فغط به من زل می زنی، مواضب بچه ی شیتونت باش! کجاس یکی که حمیشه یکی بود؟!! میگن هالا دوتا شده: یکی نبود، یکی بود |+|نویسنده اهمد در سه شنبه پنجم تیر 1386 و ساعت 15:47 ایصگاه
اول صلام
توی ایصگاه منتذز مترو بودم که برغ چشاش تو چشام چشمک زد. |+|نویسنده اهمد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:43 کبریت
اول صلام
. و پیرمرد، اون شب، زیر پل، از سرما مرد... مرد... مرد، و من نتونستم حتا یه آتیش براش روشن کنم!!! |+|نویسنده اهمد در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:23 کجا بودیم؟!
مدطی بود آف نمی شدیم! منم که... شهره ی شهرم به عشق ورزیدن کنگره هم که ما را کنگره کنگره کرد، رس ما را از قلوه سنگمان جدا نموده و در نهایت به شکل دالبری و زیگ زاگی به گوشه ای رها کرد. در خلال متخلخل این کنگره ی بین الخللی، ذهنمون مختل شد و از آلم وبلاگ پر کنی و قزل سرایی، دور به دور شدیم! از اونجایی که می دونم حتمن ما رو می بخشی، خب ببخش دیگه!! حمچنین خوشال می شم موزوع مورد علاغتونو تو نذورات بخونم و توی همون فظا براتون بنویصم، پس چش به راهتونم. |+|نویسنده اهمد در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 20:1 عرز خواهی
اذ اینکه در پصت قلبی سرشار اذ قلط های فنی، املایی، نگارشی، گردیده اصت در حظور جمع و تفریغ عرز خاهی به امل خاهد رفت و برگشت صه حزار تومن، به شرت چاغو...
|+|نویسنده اهمد در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 15:52 وروره جادو
توجه توجه
توجه توجه ملت شریف و همیشه در صحنه ی ایران توجه فرمایید ملت ایران توجه فرمایید قـرعـه کشی بزرگ خیار ترش تــــبــــــــــــرک تـــــــــمدیــد شد «...ملت شریف ایرن! توجه فرمایید...»
|+|نویسنده اهمد در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 15:52 قمر در اقرب
آره! درست هیژده ، نوزده ، بیست سال پیش
۲ اتفاق بزرگ تو سرزمین فارسی زبونا تو شهر گل و بلبل ، دیار سبزه و چمن اتفاق افتاد که عالم وبلاگ نویسی رو بد جوری زیر و رو کرد... به به ببین چی دارم می بینم... |+|نویسنده اهمد در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 15:50 اقلید
آورده اند که . . . اقلید را که یکی از طوابع شهر شوش در استان کرج بودندی، بخت برگشته غلامی سیه چرده و لنگ و لوک، عآشق بود دختری را مهوش و سرواندام. دختری چونان تاووس، زیبا و مقبول و چونان غارون، مایه دار و خرپول! سیاهی چشمان چو پرهای زاغ همانند لک لک بلندای ساغ به سان چنین مهوشی خوب رو ندارد کسی جز همان یک، سراغ لیک غلام بیچاره با پای چلاغ، به جهان نداشت مگر یک الاغ، که وی را هم منال و مال بود و هم زینت و جمال! ولی او را در دل عشقی بود شیرین تر از زهز مار، و داغ تر از مهر و نار. که از گرمای عشق بیکران غلام،، همه یخ های عصر یخبندان آب شدندی و به جهت فراق یار، ز چشمان تر روان. از همان روان شدن، سیلی گشت روان و اقلید را فرا گرفت بی امان،، مردم شهر از جمله: آن غلام سیاه و آن مهوش خوبرو، با شنای پروانه به دریای عشق الهی متصل شدند و به دیدار حق، نایل. اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره؟! میزنی زمین هوا می ره نمیدونی تا کجا می ره پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما دروغ بود بر گرفته از کتاب کلیله و دمنه نوشته دکتر ویکتور هوگو با تصرف و تخلیس من چرا می خندم؟ خود نمی دانم نیز نیک می دانم جهان، با خنده زیبا می شود ((اهمد)) |+|نویسنده اهمد در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 15:49 تیز تیز تیز
اول صلام
از اون جایی که متلب این پست کمی به شدت تیزه، مواضب باشید که گوش شما رو نبرندذ: با عرض پوزکش از تمامی خانندگان گرام و گرامی، باید خذمتتون ارز کنم که جهت یک سر شماری و آمارگیری روان شناسانه به مناصبت هفته ی پر فتوح وحدت و جشن نیکوکاری، به ناچار دست به آچار بردیم تا کمر به نصب یک نرم افزار خنگ گیج کن در این وبلاگ بندیم. لذا به صرافت افتادیم تا جهت اجرای این مهم، زین پس به جای واژه ی آشنا و مآنوس احمد از واژه ی قریب و نا مآنوث اهمد استفاده کنیم و با ارزیابی نظرات رنگ به رنگ شما خاننده ی لذیذ در مورد علت این اشکال چایپی حدود ضریب هوشی شما را از طریق رابطه ی فیثاغورث محاسبه کنیم. و از آنجا که ما به هیچ گونه ارگان سیاسی، اقتصادی، علمی، تخیلی، تستی، تشریحی، تفریحی وابسته نیستیم هم اکنون منتظر شنودن نظرات ترش و شیرین شما می باشد((انجمن بیماری های خاس، شماره خشاب ۳۳۳۳ بانگ ملی شعبه ی استکان)) ضمنآ از تمامی خنگ های گیج نشده در حضور جمع عذر خاهی به عمل خاهد رفت. |+|نویسنده اهمد در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 15:46 نمی دونم من اهل ایرانم یا ایران اهل من
هر وغت اسم ایران و ایرانی بودن به میون میاد فورآ عکث تخت جمشید توی ذهنامون نغش میبنده و به یاد ابهت و قدرت و شوکت (نه اون شوکتا، اون شوکت) کوروش کبیر و داریوش صقیر و نادر شاه افشار می افتیم .
بادی به غبغب می اندازیمو بعد یه نگا به هال و روز زار و بخت واخورده ی امروز خودمون می کنیم و دلیل همه ی این بخت برگشتگی ها وعقب موندگی های ایران رو یه مشت عرب صوصمار خور معرفی می کنیم و از هجوم اسلام به ایران به عنوان یک تهاجم فرهنگی یاد می کنیم (البته غیر منسفانه) کاری به طاریخ ندارم اما ... اینا بهونست . از نظر من افتخاربه انسان بودن خیلی شزیف تر از افتخار به ایرانی بودن، آریایی بودن، سفید یا صیاه بودن و یا حتی معتاد بودن است!! انسان بودن... انسان بودن به معنای واغعی کلمه. اشزف مخلوغات بودن... فغط یه چیزی رو نمی دونم، نمی دونم توی این دوره ضمونه می شه انسان بود یا نه؟! ایرانی! تویی که ایران را می سازی چپ چپ نگام نکن، |+|نویسنده اهمد در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 15:42 آهای با تو ام
صلام
مي خام بي مغدمه چن تا سوال اذت بپرصم: * تا حالا ديدي كسي سر نماز از خدا بخاد كمكش كنه تا بتونه راحت تر گناه كنه؟!؟ * تا حالا ديدي كسي تو مسجد غيبت كنه يا قسم دروغ بخوره؟!؟ * تا حالا ديدي كسي با مال حروم تو ماه محرم روضه ي امام حسين بگيره و تا ۱۰ روز شكرپلو خيرات كنه؟!؟ * تا حالا ديدي كسي با پول بچه هاي يتيم مسجد و مدرسه بسازه؟!؟ * تا حالا ديدي تو مهموني از مكه اومدن حاجي، با مشروب از مهمونا پذيرايي بشه؟!؟ و... خيلي از اين حرفاي نوك تيز ديگه... من يكي كه نديدم(!)، مطمئننآ شما هم نديديد! چون چشماي ما رو به خيلي اذ حغيغت ها بسطه اصت به قول مولوي: مسلمانان، مسلمانان، مسلماني ز سر گيريد كه كفر از شرم يار من مسلمان وار مي آيد
|+|نویسنده اهمد در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 15:40 عطر گل سرخ
۰۰۰ چند سال پیش (هدود ۲۰۰ تا ۲۰۰۰۰۰ سال گزشته) به علت عدم اصتفاده ی ناسحیح از مسرف برق و آب معدنی، بیماری بسیار محلک و خترناکی این بیماری از جمله ی صرتان های بد خیم ویروسی است که به علت زکام شدن سلول های عاطفی انسان پدید می آید. |+|نویسنده اهمد در دوشنبه نوزدهم تیر 1385 و ساعت 15:37 |
|