|
این بار هم...
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد بلا بگفت شبی میر مجلس تو شوم شدم به مجلس او کمترین غلام و نشد پیام داد که خواهم نشست با رندان بشد به رندی و دردی کشیم، نام و نشد رواست در براگر می طپد کبوتر دل که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر در آن هوس که شوم آن نگار رام و نشد |+|نویسنده مینا در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 7:14 ناز پرورد وصال
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش! دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آنست که باشد غم خدمت کارش جای آنست که خون موج زند در دل لعل زین تغابن که خزف می شکند بازارش بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری بر حذر باش که سر می شکند دیوارش آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل جانب عشق عزیز است فرو مگذارش صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه به دو جام دگر آشفته شود دستارش دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود ناز پرورد وصال است مجو آزارش (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت 19:11 این بار از سعدی
سلام امروز یه ابتکار به خرج دادیم و یه غزل زیبا از سعدی گذاشتم
امیدوارم لذت ببرید ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر |+|نویسنده امین در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 و ساعت 12:40 از حافظ
سلام به افتخار دوستان در هم پیچیده حافظ رو باز کردم و این غزل اومد:
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:39 از حافظ
باسلام
از بس مطلب نذاشتم دیگه داشتم از رده خارج می شدم منم که شهره ی شهرم بعشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم وملامت کشیم وخوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت راز پوشیدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحمت سر زلف تو واقفم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام ای حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن یاحق |+|نویسنده مینا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 15:54 از حافظ
ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من میروم الله معک تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن کس عیار زر خالص نشناسد چو محک گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یَک بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن خلق را از دهن خویش میانداز به شک چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک چون بر حافظ خویشش نگذاری باری؟ ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک |+|نویسنده امین در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 15:50 از حافظ
مجمع خوبی و حـسـن اسـت غـدار چـو مـهـش
لاکـنـش مـهـر و وفـا نـیـسـت خــدایـا بــدهــش دلـبـرم شـاهـد و طـفـل اسـت و بـه بازی روزی بــکـشــد زارم و در شــرع نــبــاشــد گــنــهــش من همـان بـه کـه از او نـــیـــک نـــگــه دارم دل کــه بــد و نــیــک نـدیـدسـت و نـدارد گـنــهــش بــوی شــیــر از دهــن کـــودکــیــش مــی آیــد گر چه خون می چکد از شیوه ی چشم سیهش چـارده ســالــه بــتــی چــابـک و شـیـریـن دارم که به جان حلقه به گوش اسـت مـه چـاردهـش از پـــی آن گـــل نـــورســـتــــه دل مــــا یـــا رب خـود کـجـا شـد کـه نـدیـدیـم در ایـن چند گـهـش یـــار دلــدار مــن ار قــلــب بــدیـن سـان شـکـنـد بــبــرد زود بــه جـــان داری خــود پــادشـــهـــش جـان به شـکـرانـه کـنـم صــرف گـر آن دانـه ی در صــدف ســیــنـــه ی حــافــظ شــود آرام گــهــش (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 15:46 لولی وش
برای کسانی که عشق را تجربه کردند میخواهند عشق بورزند دلـم رمـیـده ی لولی وشیست شور انـگیـز (ترانه) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 15:38 |
|
