|
خورشید و خروس
زائر مرده که باید به حرم برگردد مثل عقل است که باید به سرم برگردد این چه تنهایی تلخی ست که باید هر روز کهرم دور شود کره خرم بر گردد شش جهت گر همه خورشید بیارند و خروس مطمئن نیستم آخر سحرم برگردد من خود رستم سهراب کُش مغرورم پس چرا منتظرم تا پسرم برگردد به حضور من بیهوده میاندیش و برو منتظر باش که روزی خبرم برگردد و پس از مرگ که در حاشیه ی امنیتم مست از آنم که نباید اثرم برگردد من چرا اینهمه مأیوسم و سرگردانم سعی کن، داد بزن تا نظرم برگردد
باز هم بسترم از بوی خطا لبریز است |+|نویسنده امین در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 9:43 خبر خبر
سلام
امروز اومدم فقط دوتا مطلب کوتاه بگم اول اینکه تو وبلاگ قبلی من قصد هیچ گونه توهین و تهمت به کسی نداشتم و فقط می خواستم شکی رو که این حرکت زشت به بچه های شعر شیراز وارد کر ده بود رو تحلیل بدم دوم اینکه بالاخره انتظارات به سر رسید |+|نویسنده امین در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 16:25 محسن از آن جهان آمده
و نقل است اندر وبلاگی از حرام زاده ای شیاد، که امیر محسن رضوی را دیدم به کران رودخانه ی خشک می رفت با بازان و یوزان و حشم و ندیمان و مطربان و خوردنی و شراب(یعنی همان رنوی زرد رنگ) و کسی را خبر نه.
همینطور میرفت که ناگاه رودخانه ی خشک قدرت نمود و رنوی ۵ را به دیوار بلوار کوفت که هیچش نماند جز یکی آچار چرخ!! امیر را ضربه به مغز خورده دیدم و سخت درد می کشید فی الفور آمبولانس را آگاه ساختم لیک نقصان کرد و نیامد تا نصف الساعت بعده. او را به رسولان سپردم، تا به تیمارگاه نمازی رسانیدند و امیر جان بداد... بانگ هزاهز و غریو از خیل شاعران و کاتبان و دبیران و دیوانیان و اینترنت گران بر آمد چنانکه از ذوق هر کدام یک دوال پوست و گوشت بگسست و هیچ نمانده بود آمفاکتوست شوند! هنر آن بود که خواجه خلیل شفیعی تلفنی ندیمان او را در گرفت! امیر رضوی را یافت آنجا بر زبر نشسته، پیراهن توزی،محنقه در گردن و عقدی همه کافور و خواجه حسن شاهی -دبیر دیوان تولید صدای جمهوری اسلامی ایران مرکز فارس - آنجا نشسته و امیر شعر همی خواند خواجه گفت: «و ای نعیم لا یکدره الدهر» تو زنده ای؟ گفت مگر می باید نباشیم خروش و دعا بود از لشکری و کشوری و چندان صدقه دادند که آن را شمار نبود اما بشنوید از حال شاعران: |+|نویسنده امین در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 15:54 |
|
