|
از حافظ
باسلام
از بس مطلب نذاشتم دیگه داشتم از رده خارج می شدم منم که شهره ی شهرم بعشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم وملامت کشیم وخوش باشیم که در طریقت ما کافریست رنجیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت راز پوشیدن مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست بدست مردم چشم از رخ تو گل چیدن به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن به رحمت سر زلف تو واقفم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشیدن عنان بمیکده خواهیم تافت زین مجلس که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن ز خط یار بیاموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوشست گردیدن مبوس جز لب ساقی و جام ای حافظ که دست زهد فروشان خطاست بوسیدن یاحق |+|نویسنده مینا در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 15:54 یک آسمان غزل به ثریا نثار شد
جمعه ی هفته ی پیش بود که ما مشغول اساس کشی توی خونه ی جدید بودیم و شب رفتیم خونه ی عموم که یکی دیگه از عمو هام به بابام زنگ زد و گفت به کسی چیزی نگو بیا پاسگاه شهرک گلستان
ما همراه پدرم رفتیم و خونه ی مادر بزرگم پیاده شدیم وقتی اونا رفتن با یه خبر عجیب و شکه کننده روبرو شدند:<< در جاده ی سپیدان تصادفی صورت گرفته که ۵ کشته و ۱ مجروح به جا گذاشته و این موبایل توی جیب یکی از جنازه ها بود>> و بعد موبایل پسر عموم رو به پدرش داد روز یک شنبه اون رو در آغوش پدر بزرگش به خاک سپردیم روحش شاد و یادش گرامی |+|نویسنده امین در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 15:53 کلام مقدس
در خیالم با او زندگی می کردم من می دا نستم او می دا نست و همه می دا نستند بیمار در بستر نبود ولی امیدی برای ما ندن نداشتبرا ی من حتی یک روز زندگی کردن با او خوشایند و دلنشین بود زندگی کردن با او غیر ممکن بود او می گفت خودش می دا نست همه می دانستند پز شکان گفته بو دند و من نمی خواستم باور کنم .او می گفت همه می گفتند و من نمی خواستم گوش کنم که زندگی کردن با او بیهوده است من امیدوارا نه تر از حتی خودش به فردا نگاه می کردم می خواستم هر چه نیرو دا شتم برای ماندنش به کار بندم ولی او نمی گذاشت.من ، من از او خواستم تا بگذارد من با او با شم هر چند کو تاه . من ، من به او گفتم بدون او زندگی بی معناست . من ترحمی که او می گفت و دیگرا ن می گفتند نمی شناختم من فقط طپش قلبم را موقع دیدار او می فهمیدم که نامش تر حم نبود چیزی جز ترحم بود چیزی مقدس بود . در اخرین روزها فقط او کلمه مقدس را فهمید و در ک کرد که چیزی جز این حس در من نبوده و نیست ولی دیگر دیر شده بود و دیگران نفهمیدند . او از من خواست که دیگر در مورد حسم نگویم گفت او را بیشتر می ازارد و من دیگر چیزی نگفتم نه با او نه با دیگرا ن گفت او را فرا موش کنم گفتم نه حسم و نه او هیچ کدام را فرا موش نمی کنم تا لحظه مرگ ولی دیگر حرفی از ان بر لب نمی اورم او رفت و من تنها کسی بودم که در مراسمش شر کت نکردم به امید رسیدن به او
(سحر) |+|نویسنده کسانی که دیگر نیستند در شنبه نهم دی 1385 و ساعت 15:53 عرز خواهی
اذ اینکه در پصت قلبی سرشار اذ قلط های فنی، املایی، نگارشی، گردیده اصت در حظور جمع و تفریغ عرز خاهی به امل خاهد رفت و برگشت صه حزار تومن، به شرت چاغو...
|+|نویسنده اهمد در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 15:52 وروره جادو
توجه توجه
توجه توجه ملت شریف و همیشه در صحنه ی ایران توجه فرمایید ملت ایران توجه فرمایید قـرعـه کشی بزرگ خیار ترش تــــبــــــــــــرک تـــــــــمدیــد شد «...ملت شریف ایرن! توجه فرمایید...»
|+|نویسنده اهمد در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 15:52 |
|


