تبليغاتX
درهم پیچیده
 قطعه ی خداحافظی
سلام به تمام دوستان رنگارنگ درهم پیچیده

امروز بعد از دو سال و اندی فعالیت در هم پیچیده وقت به پایان رسیدن فرا رسیده

دلیل؟ متعدده! بهتره که توی آخرین روز خیلی بهانه تراشی نکنیم و فقط خداحافظی کنیم

من فکر می کنم در روزگاری که عمر مفید وبلاگ ها از دوماه تجاوز نمی کنه دوسال فعالیت عمر خوق و قابل قبولیه

تشکر اول رو از تمام مسئولین بلاگفا دارم که با حسن نیت تمام این محیط رو برای بچه ها ی اهل ادب فراهم کردن

تشکر دوم رو از تمامی نویسندگان عزیز وبلاگ: ترانه سارا سحر مینا مهسا محبوبه و اهمد عزیز که با حضور خودشون یه فضای متفاوت و بکر رو توی این وبلاگ ایجاد کردن
و البته یه عذر خواهی از سارا و سحر که بدون درخواست خودشون مجبور شدم که باشون خداحافظی کنم

و تشکر آخر از شما خوب ها که تمام این مدت با ما بودید و با نظرهای خوبتون به ما نیروی محرکه ارزانی داشتید

از تمام نویسنده های حال حاضر وبلاگ یه آدرس دیگه تو پیوند ها هست و شما می تونید مطالب نویسنده ی مورد علاقه ی خودتون رو اونجا مطالعه کنید

بدرود

|+|نویسنده امین در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 11:6  
 با هر بهانه و هوسی

بـا هـر بـهـانه و هـوسـی عـاشـقـت شده است
                                                  فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
چــیــزی ز مــاه بـــودن تــو کــم نـــمـــی شـــود
                                                   گیرم که برکه ای، نفسی عاشقت شده است
ای ســیــب ســرخ غــلـت زنــان در مـسـیـر رود
                                                  یک شهر تا به من برسی عاشقت شـده است
پــر مـــیـــکـــشــی و وای بــه حــال پــرنـــده ای 
                                                   کز پشت میله ی قفسی عاشقت شده اسـت
آیــیـــنـــه ای و آه کــــــه هــــرگــــز بـــرای تـــــو 
                                                  فرقی نمیکند چه کسـی عـاشـقت شده است

                                                فاضل نظری

|+|نویسنده امین در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 18:46  
 ماه و پلنگ

خیال خام پلنگ من، به سوی ماه پریدن بود

و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود

پلنگ من- دل مغرورم- پريد و پنجه به خالي زد

كه عشق- ماه بلند من- وراي دست رسيدن بود

                           ***

گل شكفته! خداحافظ، اگرچه لحظه‌ي ديدارت

شروع وسوسه‌اي در من، به نام ديدن و چيدن بود

من و تو آن دو خطيم، آري – موازيان به ناچاري-

كه هردو باورمان زآغاز، به يكدگر نرسيدن بود

اگرچه هيچ گل مرده، دوباره زنده نشد؛ اما

بهار، در گل شيپوري، مدام گرمِ دميدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ريخت به كام من

فريبكار دغل‌پيشه، بهانه‌اش نشنيدن بود

                        ***

چه سرنوشت غم‌انگيزي، كه كرم كوچك ابريشم

تمام عمر قفس مي‌بافت، ولي به فكر پريدن بود

 

«حسین منزوی»

 

به درخواست یک دوست  

 

|+|نویسنده مینا در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 13:6  
 اراده می کنم پس هستم!

 

می خوام همه ی هستیم مال خودم باشه،می خوام از تمام لحظه هام وهمه ی چیزایی که دارم نهایت استفاده رو ببرم

مثــــــــلا؟؟...چی مثلا؟؟

-ازروشنی چشمام ....از پاکی قلبم ...از مهربونی دلم ... از زلالی ذهنم ...از بی تکلفی خنده هام ...از دوستی هام

از عشق خانواده م ....از سیب از نان ...از زمین از زمان...از برف از باران...

می خوام با پوچی احتمالی آفرینشم مقابله کنم!

می خــــــــــــــوام کم نیارم!!

هـــــــــــــد ف؟؟

اینکه بخوام بنویسم هدفه....اینکه از خوندن شعری لذت می بری هدفه...

اینکه بخوام همه چیز خوب پیش بره هدفه.... اینکه بخوای کسی بشی هدفه... اینکه بخوای منو تحت تاثیر قرار بدی هدفه !!

اینکه مدام دعا کنم همه ی دغدغه ی فکریت باشم هدفه!! اینکه برای یه لحظه حرف زدن با من بال بال می زنی هدفه!!...

اینکه بخوام سر کارت بزارم هدفه !

اووووووووه این همه هدف؟ چهار چنگولی چسبیدی به زندگی ؛ اونوقت 

می گی پوچه؟!

به جای مرور کردن افکار مریض ِ این و اون خودت باش گلم؛

خودت باش عزیزم.

|+|نویسنده محبوبه در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 11:31  
 اختراع

   اول صلام

    بچه که بودم، گاهی اوقات سرگرمی من این بود که یه شغل یا یه شخصیت مشخص رو تو ذهنم در نظر می گرفتم و زندگیشو بازی می کردم.

یادمه یه بار نقش یه پیرمرد روستایی رو گرفته بودم،، تو عالم خودم گندم می کاشتم و بعد یه مدت درو می کردم. گندمارو خشک می کردم، آرد می کردم، خمیر می کردم وبعد، توی یه تنور دستی کوچولو که با پشتی درستش کرده بودم، نون می پختم و می فروختم.

یه نیم ساعت بعدش کم کم خسته می شدم و با خودم فرض می کردم که یه دستگاهی هست که دونه دونه به گندما رسیدگی می کنه و بعد از درو، بسته بسته تحویل میده!!

بعد من گندمارو آرد می کردم و باهاشون نون می پختم و می فروختم،،
اونم خیلی دوندگی داشت، برای یه دونه نون ده بار از جام بلند می شدم و این ور و اون ور می رفتم و یه سری کارای احمقانه (یا شایدم اهمدانه) انجام می دادم تا آماده شه!

خسته شدم،، فرض کردم یه دستگاه هست که گندم درو شده رو تحویل می گیره و از طرف دیگه آرد آماده تحویل می ده!
کافی بود آرد رو با آب خمیر کنم و توی اون تنور دست ساز، نون بپزم.

اما بعد یه مدت، ورز دادن و وردنه کردن خمیر برام کسل کننده می شد و فرض می کردم، یه دستگاهی هست که می تونه آرد رو خمیر کنه و بعد از پخت، نون آماده تحویل بده!!

خلاسه، کار من این شده بود که یه نون فرضی رو از اینجا بردارم و بذارم یه وجب اون طرف تر!  بعد، از یه مشتری فرضی یه پول فرضی بگیرم و پاسخگوی فرضی مشتری فرضی بعدی باشم...!!

چن دغیغه بیشتر طول نمی کشید که حالم از این بازی مسخره و احمقانه به هم می خورد و می رفتم دمبال یه بازی دیگه...

چن روز بعد، یه چوپان بودم که صبح تا قروب گاوارو می بره چرا و از شیرشون ماس درست می کنه و از ماس دوغ و از دوغ کره، اما...!!

   و بالاخره امروز، من یه جوون N ساله هستم که صبحونه نون
                  ماشینی و کره ی پاستو ریزه می خوره!!!

                         
                                                                            
یاحق
                                                                                                    

|+|نویسنده اهمد در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 15:19  
 مساحت رنج
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفس های عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید

مرحوم قیصر امیر پور

|+|نویسنده امین در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 15:38  
 نقد ادبی-هوای حوا
سلام به همه ی دوستان عزیزی که مطالب نقد ادبی رو از روز اول دنبال می کردن
قبل از هر چیزی یه عذر خواهی می کنم  از بارونک عزیز که ازم خواست کار وقتی که نگاهم به نگاهت خیره می شه ی رضا صادقی رو نقد کنم اما من توش نکته ی آموزنده ی خواصی ندیدم

بعد نقد یه ترانه ی بسیار ضعیف و نقد یه ترانه ی متوسط امروز می خوام یه ترانه ی محکم رو با هم نقد کنیم یا به عبارتی از یکی از ترانه سرا های بسیار بزرگ ایران یه چیزایی یاد بگیریم

متن این ترانه ی زیبا از استاد محمد علی بهمنیه و هنر مند فقید ناصر عبدالهی اونو با صدای خوب خودش خونده اگه می خواید متن رو بخونید برید توی قسمت ادامه ی مطلب
دیگه خیلی سخن رو به درازا نمی کشم تا نقد رو آغاز کنیم

بیت اول: خوب خیلی زیبا و هنرمندانه دو مفهوم کنایی دل به دریا زدن و بی گدار به آب زدن رو با هم تلفیق کرده و در اوج زیبایی مصرع اول این بیت رو آفریده در مصرع دوم هم با یه مفهوم کنایی دیگه به زبان لطیف ترانه صمیمیت و نزدیکی خواصی پیوند زده

بیت دوم: مفاهیم کنایی قطع نمی شه و همچنان با دو مفهوم پاشنه بر کشیدن و آستین بالا زدن سعی می کنه که آغاز کار رو بسیار محکم و گیرا شروع کنه و انصافا هم در این کار موفقه

بیت سوم: شاعر روند حرکتی کنایه ها رو قطع نمی کنه اما آرام آرام کنایه رو به ایهام نزدیک می کنه و توی این بیت با آوردن بچه شدن و سنگ زدن در شیشه، چند ثانیه ای ذهن خواننده رو به یک اتفاق زیبا جذب می کنه اما سریع عبور می کنه و...

بیت چهارم: حتما با من هم عقیده اید که این بیت شاه بیت این ترانست و واقعا زبان من نمی تونه زیبایی این بیت رو بیان کنه. کنایه کاملا به یه ایهام زیبا و رسا تبدیل شده و یه پیوند جالب به داستان نمادین آدم و حوا پنجره ی جدیدی رو به ژرفای معنایی ترانه باز کرده

بیت پنجم: نکته ای که یادم رفت در بالا به اون اشاره کنم این بود که توی تمامی ابیات نوعی بریدن و رها شدن جا افتاده توی این بیت با آوردن پاره کردن گذشته و تا زدن آینده این نکته رو به وضوح به رخ خواننده می کشه تا تولد دوباره ی مفهوم ترانه شکل بگیره

ابیات بعد: زنده ها خیلی براش کهنه بودن/ خودشو تو مرده ها جا زد و رفت/ هوای تازه دلش می خواست ولی/ آخرش توی غبارا زد و رفت/ دنبال کلید خوشبختی می گشت / خودشم قفلی به قفلا زد و رفت
کاملا می بینید که در پایان علت هم نشینی کنایه های قبلی یعنی سنگ در شیشه ی فردا زدن، به دریا زدن،و پشت پا به رسم دنیا زدن رو کاملا جا میندازه و مشخص می کنه که حرکت این دل به سمت شکستن بوده نه دل دادگی محض و باز با تکرار بیت حیوونی تازگی آدم شده بود/به سرش هوای حوا زد و رفت کار رو به زیبایی جمع می کنه

در پایان برای اینکه به زیبایی این کار نگاه بندازیم باید به چند نکته اشاره کنیم:
۱ استفاده از زبان لطیف ترانه با لطافت کامل اما پرهیز از رمانتیک واری
۲ غالب اندیشه ای و داستانی بسیار خفیف اما هسته ای و پیوند دهنده ی اصلی محور عمودی کار
۳ درجه ی تخیل بسیار بالا طوری که در بعضی جاها کار واقعا تصویری خاص و منحصر به فرد داره
۴ احساسی که در واج واج ترانه رگه بسته و خواننده رو کاملا مورد تحریک قرار میده
۵ موسیقی جذاب و خیره کننده ی کار که حتی بدون احتیاج به آهنگ میشه مثل یه کار کلاسیک کار رو خوند و ازش لذت برد
البته اشتباه نکنید اگه کار رو نشه به صورت کلاسیک خوند ایراد نیست اما اگه بشه یه نکته ی قوته

به عقل ناقص من تنها ایرادی که این کار داشت بیت سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت بود که یه کم به جا نشینی واج ها در - سنگ توی - بی توجهی شده حالا به عقل شما چه ایراد هایی میرسه تو نظرات بگید استفاده می کنم


ادامه مطلب
|+|نویسنده امین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 18:2  
 تمرکز حواس
این روزا حالم عجیب گرفته ست... هر کاری می کنم نمی تونم ذهنم رو روی موضوعی متمرکز کنم ؛حواسم با یه فوت می ره آمریکا...می ره آفریقا! و هنوز مسایل این دو قاره رو رفع و رجوع نکرده می پره می ره فضا؛یه دور می زنه بر  می گرده

دور و بر عجایب هفت گانه پرسه می زنه ببینه چیزی دستگیرش میشه یا نه (که اینم  تمرکز می خواد و موجود  نیست) ...خودشو قاطیِ بحث های نیچه ومازلو و فروید که فعلا دم دست هستند می کنه و دست از پا دازتر بر می گرده ...بعدش دنبال یه راهی می گرده به نگاهم عظمت  ببخشه!! تا اسکناس هزاری رو به شکل یه تراول صد هزار تومنی ببینه و...یه خرده حرص دانشجوها رو می خوره ...واسه بولینجر خط ونشون می کشه...برای در به دریِ فلسطینی هازانوی غم بغل می کنه...خونه ی نیمه کاره ی نفیسه خانم اینا رو ! می سازه و و و و...حالا من موندم واین ذهن که با یه نسیم پریشون میشه.. 
|+|نویسنده محبوبه در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 9:58  
 این بار هم...
گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختیم در این آرزوی خام و نشد
بلا بگفت شبی میر مجلس تو شوم
شدم به مجلس او کمترین غلام و نشد
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم، نام و نشد
رواست در براگر می طپد کبوتر دل
که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد
بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم
که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه ی مقصود
شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد
دریغ و درد که در جستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد
هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شوم آن نگار رام و نشد
|+|نویسنده مینا در سه شنبه ششم آذر 1386 و ساعت 7:14  
 املا نیست!!
  

  ...زندگی شاید،
                
     مثل انشا باشد!

    هر کسی مختار است قطعه ای بنویسد.

زندگی املا نیست!!

    امتحانی است عجیب،،
                                  پرسشی سخت!

برای همگان یکسان است.

    لیک، هر کس به روادید خودش، پاسخی می گوید،،

نه! مهم نیست چقد بنویسی،

    پاسخ دوست، فقط یک کلمه است...!!  

                                                                       یا حق
                                                                           
 

|+|نویسنده اهمد در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 12:2